وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

من و اسانسور

این اخرین چیزیه که مینویسم  من چند سالیه با اسانسور درگیری های مختلف دارم باور کنید احساس میکنم ملت بهم میگن اُمّل،  (البته ترس از پله برقی هم که رسوام کرد بماند) از گیر کردن لای در اسانسور که ۵ ..۶ بار رخ داده🤦🏻‍♀️ تا گیر کردن توش (توی ۶ سالگیم) و اینکه وقتی میرم توش ، از شانس من خر قاطی میکنه اموزشگاه کنکورم جای اول که بود یه روز با یکی از همکلاسی های اونجا سوار سوم هرچی میزدم همکف کار نمیکرد ، کل ساختمون رو سه ، چهار بار رفتیم ، طبقه پنجم کمپ ترک اعتیاد بود حدودا ۳ بار مارو برد اونجا تا بالاخره رفتیم همکف🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ دختره گفت دیگه باتو من سوار نمیشم  امروز هم که اموزشگاه کنکورم جاش عوض ...
15 ارديبهشت 1405

شایعه ای در مورد من : مادر و پدر پزشک !

یه روز تو سالن مطالعه مدرسمون یکی ازم پرسید تو دانشجویی ، منم نه گفتم اره ، نه گفتم نه ، خندیدم و گفتم : شاید ، خودت چی فکر میکنی ، طرف هم گفت به نظرم بهت میخوره دانشجو باشی ، منم خندیدم گفتم خوب پس هرچی فکر میکنی   اون روز گذشت و گذشت از فرداش من تا یه هفته نرفتم سالن ، بعد یه هفته همون از دم در که وارد سالن  شدم ،  ناظمه اش(که یکمی فضول تشریف دارند)  پرسید سایه تو مامانت دکتره؟ گفتم نه ، گفت بابات چی؟ گفتم نه! خلاصه رفتم داخل و هر سه ثانیه یبار یکی می اومد می گفت تو مامان بابات دکترن؟ اخرش رفتم ته و توی قضیه رو در اوردم دیدم بلههه! یک ادم بیکار و علاف که من حتی نمیشناسمش و  نمیدونم کیه ، یک ...
10 ارديبهشت 1405