وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

منم که گوشه میخانه خانقاه منست

حافظ : منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است گَرَم ترانهٔ چنگ صَبوح نیست چه باک نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست جز این خیال ندارم خدا گواهِ من است مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است از آن زمان که بر این آستان نهادم روی فرازِ مسندِ خورشید، تکیه‌گاهِ من است گناه اگر چه نبود اختیارِ ما حافظ تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من است
10 شهريور 1403

شعری جالب (شعر من نیست)

زیر مجموعه ی خودم هستم مثل مجموعه ای که سخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم گرچه باغ من از درخت تهی ست عشق آهوی تیزپا شد و من ببر بی حرکت پتوهایم خشمگین نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم نرسیدن رسیدن محض است آبزی آب را نمی بیند هرکه در ماه زندگی بکند رنگ مهتاب را نمی بیند دوری و دوستی حکایت ماست غیر از این هرچه هست در هوس است پای احساس در میان باشد انتخاب پرنده ها قفس است وسعت کوچک رهایی را از نگاه اسیر باید دید کوه در رشته کوه بسیار است کوه را در کویر باید دید گرچه باغ من از درخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم شعر را، عشق را، مکاشفه را همه را از نداشتن دا...
5 شهريور 1403

یک مثنوی از حافظ

اَلا اِی آهویِ وَحشی، کجایی مرا با توست چندین آشنایی دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کس دَد و دامت، کمین از پیش و از پس بیا تا حال یکدیگر بِدانیم مُراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشتِ مُشَوَّش چراگاهی ندارد خُرَّم و خَوش که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیقِ بی‌کسان، یارِ غریبان مَگر خضْرِ مُبارک پی درآید ز یُمْنِ همَّتش کاری گُشاید مگر وقتِ وفا پَروَردَن آمد که فالَم «لا تَذَرْنِی فَرْداً» آمد چنینم هست یاد از پیرِ دانا فراموشم نشد، هرگز همانا که روزی رهرُوی در سرزمینی به لُطفش گفت رِندی ره‌نشینی که ای سالک چه در اَنبانه داری بیا دامی بِنِه گر دانه ...
29 تير 1403

شعر از سعدی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستے که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستے تو نه مثل آفتابے که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستے چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظرے به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتے نویسے و هدیتے فرستے دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمے نه چو به انتظار خستے نه عجب که قلب دشمن شکنے به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستے برو اے فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایے من و عاشقے و مستے دل هوشمند باید که به دلبرے سپارے که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستے چو زمام بخت و دولت نه به ...
21 تير 1403

نام من....

نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟ زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟ بـــا شما طی‌کـــــرده‌ام راه درازی را خسته هستم -خسته- آیا می‌شناسیدم؟ راه ششصدســاله‌ای از دفتر "حــافظ " تا غزل‌های شما، ها! می‌شناسیدم؟ این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، می‌شناسیدم می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌هاتان را همچنانی که شماها می‌شناسیدم اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا!، می‌شناسیدم! من همان دریای...
28 آذر 1402

۱۹مهر تولدتون مبارک آقای شعر و ادب

زادروز دکتر شفیعی کدکنی مبارک  انشالله سایه اشون همیشه بر سر اهالی ادبیات پارسی مستدام باشه 🙂🙂 پ.ن شعر معروف کودکی به نام شادی و به کجا چنین شتابان و خطابه بدورد اثر ایشان هست .
19 مهر 1402