سال ۱۴۰۴ نحس
شب قدر
خیلی از فیض هارو بعدا میفهمیم که رزق بوده روزی بوده برکت بوده لطفی از جانب خدا بود مثل همین شبای قدر که از بچگیم همیشه می رفتم ولی حالا از اون سه شب یه شبش نصیبم شده همون چشم گریون و پشیمون و گریه هایی که نیست یا اگه باشه انگار که دیگه انگار مثل سابق از ته دل نیست الان دارن خدا رو به امام حسین قسم میدن خیلی هارو یاد کردم از شما به امام سجاد عزیز رسیدیم الان امام رضا هستیم خواستم ازتون بخوام دعا کنید که خدا بهم توانی و ارداه و انگیزه ای بده که بتونم جبران کنم خطاها ی گذشته امو که بتونم اونقدر تلاش کنم که برسم به رتبه و رشته ای که میخو...
شعر جدیدم
دردا که من از دولت خود باز رهیدم مستانه روانه شده ، مستانه پریدم ان مطرب خندان دهن و ساقی مدهوش در مکتب انان که زدم ساز ، پریدم یارا به رخ ماه تو کردم نظری چند فردا که رسید از همه کس دل ببریدم شعرم غزلی بود که دادم پی معشوق خواندن اثری بود ، کزو دل ببریدم مارا به سر زلف گنه کار همی چند مستانه روانه کند این ساقی مخمور ابیات من از شوق رسیدن به کجا رفت رفتش پی ان که کند جان به فدای خم ابروش از دولت ما جز به وفا کس نشناسد بیچاره کسی را که مرا پند نگیرد فردای جهان من و تورا وقت جدایی کی میکند این طالع دل عزم رسیدن🌸 ...
نویسنده :
سپیدار
11:09
کاش میدونستی خاطرت ..چقدر عزیزه این روزا..اونی که دنیاش بودی تو ، خیلی مریضه این روزا..
مینویسم... همیشه از غیر و هوا و ابر و درخت و عاطفه نوشتم.. از حالا برای خویش مینویسم.. خویشی که در خویش گم شد.. غول پر هراس اضطراب به سراغ دخترک نحیف و رنجور که هنوز التیام زخم های چند ماهه اش کامل نشده می آید.. من... چند سالی ایست غم بزرگی بر دوش دارم . نشد نشد و بازهم نشد نشد که بنویسم و درد را افشا کنم.. فقط دعایم کنید..دعا...
نویسنده :
سپیدار
22:51
نازنین..آخه تو کجایی
من یک دوست کلاس دهمی دارم که پارسال هنوز قبل رفتنش تو مدرسمون یکم باهاش دوست بودم... چقدر شیرین بود و چقدر جذاب.... الان نمیدونم کجاست ..چی میکنه..... نازنین خاطره ی سال قشنگ نازنین خاطره ی روز بزرگ نازنی.. دخترکی با اندیشه های کوتاه و بلند.. نازنین! حال کجایی نازی تو به کجایی نازی ! چهره ی مهرورزت نرفته از سینه نازنین خوبی تو هست تا ابد در این آیینه.. نازنین دلتنگتم آری نازنین تو کجایی؟ خوابی یا که خواب در بیداری؟! ...
نویسنده :
سپیدار
23:20
حس تنهایی۱
افسردگی از توی خانه ماندن لعنتی...
حالا بیشتر قدر در مدرسه بودنمان را میفهمم با اینکه آنروزها دبیران قصد جان روح و روانمان را داشتند.... اما حالا با دو هفته ی تلخ ، درناک و لعنتی روز به روز بیشتر دلتنگ مدرسه میشوم... از خانه ماندن بیزارم... چون صندلی نم زده کنار ساحل ، افکارم در حال پوسیدن است ، فرصتی برای نو شدن خدایا.... ...







