یک داستان جدید برای سایه
میدونم (خیلی وقته ننوشتم ) ولی اینجا اومدم تا بگم این روزا خیلی برام مهمه امتحانات نهایی و کشوری دارم بالاخره به اونجایی رسیدم که باید برای رسیدن به یک هدف کلی تلاش کنم تا برسم بهش و راضیم فقط از شما میخوام که برای من دعا کنید تا خدا بهم کمک بکنه که تمام تلاشمو بکنم همین ! ذکر یک صلوات هم برای من کافیه یاعلی ✋🏻✋🏻
نویسنده :
سپیدار
14:11
شعر جدیدم
دردا که من از دولت خود باز رهیدم مستانه روانه شده ، مستانه پریدم ان مطرب خندان دهن و ساقی مدهوش در مکتب انان که زدم ساز ، پریدم یارا به رخ ماه تو کردم نظری چند فردا که رسید از همه کس دل ببریدم شعرم غزلی بود که دادم پی معشوق خواندن اثری بود ، کزو دل ببریدم مارا به سر زلف گنه کار همی چند مستانه روانه کند این ساقی مخمور ابیات من از شوق رسیدن به کجا رفت رفتش پی ان که کند جان به فدای خم ابروش از دولت ما جز به وفا کس نشناسد بیچاره کسی را که مرا پند نگیرد فردای جهان من و تورا وقت جدایی کی میکند این طالع دل عزم رسیدن🌸 ...
نویسنده :
سپیدار
11:09
یلدای امسال
با شما سومین یلدایم هم سپری شد.، چقدر زیبا بدون بودنتان با من هستید و روحم را با نوای مهربانتیان جلا می بخشید ، دوستانم...!
نام من....
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟ زخمیام -زخمی سراپا- میشناسیدم؟ بـــا شما طیکـــــردهام راه درازی را خسته هستم -خسته- آیا میشناسیدم؟ راه ششصدســالهای از دفتر "حــافظ " تا غزلهای شما، ها! میشناسیدم؟ این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست من همان خورشیدم اما، میشناسیدم پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، میشناسیدم میشناسد چشمهایم چهرههاتان را همچنانی که شماها میشناسیدم اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا!، میشناسیدم! من همان دریای...
نویسنده :
سپیدار
15:23
شعر امروز
موضوع انشاد بزرگ شدن را تعریف کنید : در خاطرم ناید بگویم حرف پر سودی چون لیک ازین گفته نیاید نیک مقصودی اما چه گویم چاره چیست این زنگ انشاست تا بانگ زنگ آخرین بر عهده ماست در یک غروب تیره در گرمای تابستان من کودکی بودم پر از شادابی و ایمان درس هنر را سخت می پنداشتم اسان وای از من و استاد من از اینهمه خوبان بیچاره من باز ترس بر می داشتم سازی وان ساز را اسان شمردم از سر بازی آن مشق انگشت و زبر گیری و صد دانگه از دست من میشد شنیده بانگ چون غازی یک عصر با پای پیاده خسته و نالان از بیم حرف مادرم ترسان و بگریزان باهم قدم برداشتیم با مادرم رفتیم ...
شعر جدید _
...
نویسنده :
سپیدار
21:06







