وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

حضرت حجت

امام زمان را یک کلمه نبینید امام زمان امام زمان حاضر ما هستند همانطور که در زمان ائمه اطهار در زمان سختی و مشکلات مردم به انها پناه می برند امروز امامی که در زمان حاضر برای رفع مشکلات و سختی ها باید به ایشان پناه برد  ایشان هستند  واقعا در مورد این قضیه خودم به شدت از ایشون بارها کمک و طلب استعانت و یاری خواستم و هربار از دعای خیر ایشون و حمایتشون نجات پیدا کردم و ایشون هربار بیشتر از قبل نسبت به من لطف داشتند  با ایشان صحبت کنید  سر نماز ،  وقت دعا ، حتی براشون نامه بنویسید ایشون انقدر مهربان هستند که همیشه هوای مارو دارند و برامون دعای خیر میکنند ...
24 اسفند 1404

شب قدر

خیلی از فیض هارو بعدا میفهمیم که رزق بوده روزی بوده برکت بوده  لطفی از جانب خدا بود  مثل همین شبای قدر که از بچگیم همیشه می رفتم  ولی حالا از اون سه شب یه شبش نصیبم شده  همون چشم گریون و پشیمون و گریه هایی که نیست یا اگه باشه انگار که دیگه انگار مثل سابق از ته دل نیست  الان دارن خدا رو به امام حسین قسم میدن  خیلی هارو یاد کردم از شما  به امام سجاد عزیز رسیدیم  الان امام رضا هستیم  خواستم ازتون بخوام دعا کنید که خدا بهم توانی و ارداه و انگیزه ای بده که بتونم جبران کنم خطاها ی گذشته امو  که بتونم اونقدر تلاش کنم که برسم به رتبه و رشته ای که میخو...
21 اسفند 1404

شعرم

در دلم انبوه حرف است و چه افسوس و دریغ هیچکس  نیست غبار غم  دل را روبد
19 بهمن 1404

شعرم

کاش میشد گفته باشم حرف خود را بر کسی  وان کس بس راز دار و پرده دار  بی کسی  اوخ از درد خودم محبوس در شعرم ولی  سِّر هر ادم کنم شعر و سخن با هر کسی..
19 بهمن 1404

شعرم

و تو  مثل همان صبحی هستی  که حتی بعد از چندین سال بازهم با به خاطر اوردنش روحم نوازش میشود  و با یاد او جانم جوانتر میشود  
19 بهمن 1404

شعرم

کاش میشد کسی مرا میسرود  و در میان قافیه های غزل هایش جای میداد و در میان مثنوی هایش  میهمانم میکرد  دلشکسته بودم   کاش میشد کسی بود  تا دل شکسته من را  چونان قطعه های پازل  در میان چهار پاره هایش میگذاشت شعر نو از ته دفتر شعر برخواست  و نیما دستی بر سرم کشید  من را سپرد به دست کسی که  نگاهش بوی باران داشت  چشمهایش عطر شبنم  و عطر دستانش عطر شکوفه های نارنج بود  در نخستین روز از بهاران  او به من گفت  نمیخواهد اینقدر افسوس بکشی  تا کسی باشد  که تورا  با اشعار خود  درآمیزد  من تورا یافتم  آری،  تو ،  همانی&n...
19 بهمن 1404