وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

مسافرت به ساری

سلام! دیروز ظهر اومدیم ساری الان هم روز اولیه که اینجاییم! امروز رفتمدریا همینطور جلو میرفتم که یهو زیر پام خالی شد ، هرچه تقلا کردم ، به موج ها حتی چنگ زدم که نیوفتم ، ولی ....کلا موش ابکشیده شدم ، سوسن خانم (اسم مستعار غارتگر)بنده رو با شن و...مورد فیص قرار داد 😒🤣🤣💔💔🥲 بابامم هم رفت موتور چهار چرخ سوار شد (منم میرم😒😂) الانم اومدیم و قراره عصر با سوسن خانم دوباره گشت بزنم * *خاطره دیروز : دیروز بعد ناهار همه خوابیدن منم با سوسن مهربانم رفتیم بیرون (تو شهرک بودیم) میگفت گمم نکنی و همراهمم میومد 😐😐❤️ رفتیم پارک سوار تاب شدیم و کلی خرابکاری دیگه... و برگشتیم🙂❤️ راستی ، امیدوارم یاس جونم خوب بشه❤️❤️❤️ ...
12 مرداد 1401

روزمره

دیروز خانم نویسنده بیدار شد ساعت هفت و چهل و پنج (برای شروع خوبه) پنکیک درست کرد رفت کلاس والیبال کلی بیشترشون عوض شده بودند (یک هفته غایب بودم) ما بین اینها یک اتفاق خیلی خوشحال کننده اتفاد که فهميدم خدای من همیشه حواسش هست..❤️❤️ کتابمو ویرایش کردم اومدم نی نی وب و بازم نتونستم کامنتا رو جواب بدم وشبم رفتیم پارک و والیبال دیدم🥲 کوته و مختصر
9 مرداد 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۲۳

ولی خدا خیر بدهد سوگل را.. تنها شرط زندگی با آدری ، این بود که نامش را به نام سابقش یعنی ، محمد تغییر بدهد و به ایران بازگردد و پیش خاله زندگی کنند.. خوشبحال محمد... دلش سالها بود برای وطن می تپید.. اما میدانست اگر برگردد...دوری از عزیزانش اورا خواهد کشت.... صدایی اورا به گذشته برد .... +میتراااااا! بیا خانم اسدی اومده.... میتراااااا بدوووو کلی شاکیه.. دختری با مقنعه مشکی گشاد به سمت دختری چادری رفت... نگرانی از صورت دختر چادری میبارید.. +اومده نمرات امتحانو اعلام کنه ، میدونم گند زدم میدونم... میترا داد زد : _غزل!ساکت میشی یا که نه؟ همش گند زدم ، نخوندم ، بلد نیستم ... بابا دستت رو شده همه میدونی...
5 مرداد 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۲۲

جو با ناراحتی رفتن سایه را نظاره کرد و گفت : -مگه من چیکارش کردم؟(نویسنده : هیچکارش نکردی فقط پریدی روش و میزش افتاد روش همین !) سایه با خشونت در اتاقش را باز کرد و خودش را روی کاناپه انداخت.. توی دلش گفت : _یاغی گری های جو حتی الانم که بزرگ شده ، تموم شدنی نیست.. باز هم خداروشکر فعلا از دست کتی در امانم! در همین حین صدای درس خواندن کتی در راهرو ها پیچید.. حوصله نداشت ، جشن نامزدی برادرش نزدیک بود ، به خودش قول داده بود برای جشن نامزدی برادرش خود را ۱ ماه قبل برساند اما حالا اینروزها حتی دلش نمیخواست از اتاقش بیرون برود..
4 مرداد 1401