معرفی نمایشنامه جدیدم...برف در تابستان
بخش از زندگی دختری که... احساس نبودی و هیچ میکرد.. مورد تمسخر قرار میگرفت و هبچکسی برای درک نداشت تا اینکه از فراسوی باور ها.. یک فرشته آمد...
نویسنده :
سپیدار
14:48
خوشحالم...
زندگی را دیدم در همین گوشه کنار نشسته بود آری ، من زندگی راجستم نه در آسمان ها بلکه در هوای گرم تابستانی ، کنار ایوان مادربزرگ..
دل که بگیره
صد گره را باز کردم دست را دمساز کروم کس نکرد برای من گرهی را باز دست کسی نشد دمساز گره ها کور سدند شنگ شدند قلب ها هم پر ز رنج شدند اما کز ندید نشان ز قلب من💔
دستانم
محبوب جانانم دستانم را بگیر و تا بینهایت ها ببر امید دارم که دستان تو ، شفادهنده بهاری از من ناتوان باشند... دستانم را بگیر و تا بی انتهای بیکرانه هایت ببر.. همانا دستان تو حمایت کننده و مراقب بهتری از من هستند.. پوچ نوشت..
برای خودم.
نگرانی
امروز کلاس ویولن دارم و کلی نگرانم...🎻💔
سانا خانم زیر لفضلی میخوان
یعنی از ۱۸ رفتن تااااا الان بزرگوار برای بار صدم میپرسم، آیا بنده وکیلم شما را برای دائم به نی نی وبلاگ بیاورم؟ +عروس رفته نت بیاره😐
میدونید....
میدونید .. آدما گاهی حق دارن عصبانی بشن ناراحت بشن اما بروز ندن بعضیا عادت ندارن حرف بزنن.. تهش شاید دفترچه خاطرات داشته باشن بعضیا حتی کاغذ رو لایق راز داری خودشون نمیدونن.. بعضیادلشون پره ولی میخندن... حواستون به چند تا از خندونای زندگیتون هست؟
روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۲۴
سایه با صدای در زدن کسی از خواب پریده.. همانطور که دراز کشیده بود گفت : _هرکی هستی بیا تو حوصله ندارم درو باز کنم در باز شد ، جو با چهره ای گناهکار ، مانند دختر بچه ای که کار بدی کرده باشد ، با یک سینی که رویش دو برش کیک شکلاتی و دو لیوان قهوه بود ، وارد اتاق شد. کنار سایه ، روی مبل تک نفره ای نشست و با لحنی گناهکار پرسید: _هنوز قهری ؟! سایه گفت : _ آشتی هم نبودم ! جو به مبل تکیه داد و گفت : _ یکبار از شدت پدربزرگ بودن در بیا ! سایه بلند شد و گفت : _ بیخیال ! آخه کجای من مثل پدربزرگه ؟ جو گفت : _چشمات و حرفای عجیب و غریبی که میزنی! سایه گفت : _ ولم کن از دیشب تو...






