وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

نویسنده نوشت :

شنبه به مشهد رفتیم و سفری گرم را تجربه کردیم ، البته من هم با امام دلها عهد و میمانی بستم و به شهر خود بازگشتیم. از یکشنبه تا به حال روزهای افتضاحی را در حال تجربه هستم... وی حتی حوصله خویش را ندارد و به اصطلاحی یا خود قهر است. البته ، بهترین خبر ، یعنی قبولی جان جانان رهای مهربان روزش را کمی بهتر ساخت امروز هم متن مینویسد و کلاس والیبال نرفته اما اسپک هایش امتیازی است. ویولنش‌ منتظرش است ... اما حیف است ننویسم اینرا : تعریف میکنند که نوعی از ابراز ناراحتی انسانها ، قهر کردن است .  و نوع شدید آن قهر کردن با خود ! سوال اینجاست ! چطور میشود که کسی حتی با خودش هم قهر کند ؟ وقتی کسی به ظاهرش اهمیت نمیدهد ،...
3 مرداد 1401

رز سفید من

اگه میتونستم تورو میچیدم جلو چشمام میذاشتمتو میدیم رز سفید من♫♪♭ ولی خشک میشی پیش من تورو میکاشتم وسط قلبم نمیذاشتم یه برگ بشه ازت کم رز سفید من♫♪♭ تو خشک میشی پیش من تو یه رویایی که نمیرسی به دستم نمیشی سهمم اما من همیشه عاشقت هستم♫♪♭ تو یه رویایی که نمیشه مال منی شی نه میشه آسمونت شم نه میشه ماه من شی تو یه رویای تو یه رویای ♫♪♭ upmtest 2 دانلود آهنگ حامیم رز سفید گل من پیش من میمیری میپوسه ریشت کسی از گل به تو کمتر بگه دیوونه میشم♫♪♭ گل من میرم و قلبم همیشه میمونه پیشت گل من میرم از پیشت عشق تو میمونه پیشم رز سفید من ♫♪♭ تو یه رویایی که نمیرسی به دستم نمیشی سهمم اما من همیشه عاشقت هستم تو یه رویایی ...
3 مرداد 1401

با نبودنت

تازه اول لطف خدا بود، کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ خوشبختی توجهش به ما بود، کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ تازه اول زدودن گرد غریبی از روی همه خاطره ها بود، کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ بعد از این همه رنج و عذاب چند ساله تازه اول درد و دل من و شما بود، کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ با نبودنت، با نبودنت حال باغچه پریشونه گل روشو بر می گردونه هیچ آرزویی تو دلم یه صبح تا شب نمی مونه با نبودنت، با نبودنت غم تو صدای بارونه قناری خوب نمی خونه کسی تا تنها نباشه حال منو نمی دونه نمی دونه، نمی دونه تازه اول لطف خدا بود، کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ خوشبختی توجهش به ما بود، کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ با نبودنت، با نبودنت حال باغچه پریشونه گل روشو بر می گردونه هیچ آرزویی تو دل...
30 تير 1401

کتاب

سالهاست که دیگر کتاب نمیخوانم .. هراس دارم از اینکه پایانش آنطور که میخواهم نباشد سالهاست کتاب ها فقط در قفسه اند روحم از کتابها فاصله گرفته و خودم از زندگی واقعی.. تلفن همراهم.... او هم دوست خوبی نیست . فقط برای سپری کردن وقت هاست.. گلهایم! هرکدام که دردل هایم را شنید ، یا نوایی از آن به گوش او رسیده ...  فردا برگ های خشک شده اش را از زمین جمع میکنم و گلدانش را خالی... غنچه اطلسی دل نازک همان لحظه سر خم کرد و ساقه لطیفش در دم شکست... درخت کهنسال خانه تمام برگ هایش ریخت ... خسته شده ام  خسته... خدا کجاست؟ از قلبم نرفته ، میدانم ... اما نمیدانم چطور میشود به آن رجوع کرد.. دردل دا...
27 تير 1401

تولد پارت ۱

سلام علیکم بنده هنوز هیچ کاری برا تولدم انجام ندادم😂😂 خواهرم از ساعت ۱۱ داره تو پارکینگ دوچرخه سواری میکنه گوشیمو دادم ۳ ساعت و نیم بازی کرده باتریم از ۴۶ به ۶ درصد رسیده بود😐😐😐 منم رفتم باهاش تو پارکینگ دوجرخه سواری سوار دوچرخه قراضه درواقع دوچرخه قدیمی خودم شدم و خواهرم هلم میداد 😐😐😐😂😂😂😂
25 تير 1401

تولدت مبارک🙂

خیلی دوست داشتم تو همین سن بمونما ولی خب خلاصه یک سال عجیب و غریب دیگه به سر رسید😊 نمیدونم! هیچ حسی ندارم فقط ناراحتم تیر ماهم با غرعر ها و کلافگی های عجیبم حروم شد ولی .... ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است کی میاد برام کتاب شعر شاملو بگیره؟😂 امروز رفتم دوچرخه سواری و تا همین الان به چشمم از خستگی تو خواب بود ولی الان بیدارم فردا هم کلاس والیبال دارم و آناهل درونم گل کرده پست اتفاقات هیجانی اخیرمو نذارم😐 خلاصه.... این هفته ها مودم رو یه چیز ثابت مونده😐 حال هیچیم ندارم آنه شرلی درونم خیلی وقته ساکت شده  از فردا میشم انه اتون😂😂🙂 Only sleep🙂 کلاس زبانم نمیرم😐قراره دوباره برم😐 برام یه آرزو...
24 تير 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من 21

سایه برخواست و ارام زیر نگاه هزاران چشم اشک بار اتاق را ترک کرد برای اولین بار احساس آرامش میکرد.. در اتاقش باز بود ، لابد باز جو رمان های جدیدیش که از دست دوم فروشی بغل عمارت گرفته بود ، کش رفته بود ... سایه زیر لب گفت : -از دست این خانم جووووووو و ر فت اما نخوابید! در کمال حیرت از خودش تمام شب با بازی جدیدی که روی لپ تاپش ریخته بود سرگرم شد و در انتها  با دیدن اشعه های ناشی خورشید در سحرگاه ، از هوش رفت.. چند ساعت بعد ناگهان با صدای زنگ کلاس ها با ترس از خواب پرید ، فوری آبی به صورتش زد و یک فنجان قهوه فوری درست کرد و فنجان به دست با موهای برآشفته به کلاس پر ماجرای همیشگی اش رفت. خمیازه بلندی کشید و گفت...
24 تير 1401