روزمره های کسل کننده🤍🤍🤍🤍🤍
سلام ۱۴۰۰/۱۱/۲ بالاخره ۴ روز از امتحانات گذشته ، چند روزی هم مدرسه استراحت داده که فردا آخرین روزشه😶😶 هیچ حسی به کارهام ندارم ، انگار همه ی کارهای عقب افتادمو انجام دادم... فقط آهنگ گوش دادم و کتاب خوندم 😐 نی نی وبلاگ که میام گاهی یک یا دو کامنت دارم ، دیگه اغلب کمتر کسی پست میزاره . منم حس نوشتن ندارم. شهرمون سرد شده یعنی به معنای تمام🙂 هوا گاهی ابریه جوریه که دلم میخواد بزنم زیر گریه😅 و شبای مهتابی که حالمو میزون میکنه 🙂🙂🙂 خلاصه مشتاقانه منتظر شروع کلاسام که برای کارهام که اهدافی برای کارهام داشته باشم ، یا اینکه بیشتر به عید نزدیکتر بشم و این بهونه ای باشه برای نو شدن روز هام... ...
نویسنده :
سپیدار
20:31
روزهای سپید من پارت ۴
سایه خسته بود و نمی توانست متظاهر کننده ی خوبی باشد ، به همین دلیل به سمت بیرون رفت تا حالش عوض شود. حال همه خوب بود ، اما این وسط یک مشکل بزرگ وجود داشت. درد بدی به سراغ سایه آمده بود .... دست راستش بی حس و قلبش تیر میکشید... خودش پزشک بود و میدانست چه اتفاقی افتاده.. اگر آنروز طلسم به صورت غیر مستقیم به دستش نمی خورد و اشعه های سبز رنگ آن طلسم نصفه نیمه از رگ دست سایه به قلبش نمیرسید ، سایه اینچنین شکسته نمیشد. اما.... اگر خورده بود؟ او حتما مرده بود. اشک های سایه تا نیمه سرازیر شده بود که ناگهان حضور کسی را حس کرد . رفت و از ماشین کیفش را برداشت تا بهانه ای برای غیبت طولانی اش داشته باشد. همانطور که داشت دنبال ک...
سلام
سلام خوبید؟ ...
سوت پایانی امتحانا😍😍😍🙂🏹🏹🏹
سلام به همگی امروز آخرین امتحان رو دادیم و..... تمام🙂🙂🙂🙂🙂 سر امتحان دنبال ادامه رمانم بودم😐😐😐😐 بسی زیبا و بسی دلنشین 🙂
روزهای سپید من پارت ۳
_عیب نداره بابات که آدم شده ، بعدشم تو تنها نیستی که هروقت تنها بودی بگو خودم بیام پیشت ولی الان درس بچه ها مهمتره اونا دوروزه تنها بودن. +باشه به سلامت سلام برسون. سایه طوبی ، تنها قهرمان و الگوی زندگیش را بدرقه کرد. در قرارگاه وقتی طوبی رفت ، آدری پوف بلندی کشید. +اون زن کی بود؟ این هری بود که با صورتی عرق کرده این سوال را کرده بود. مالی زودتر از آدری گفت : +میشناسمش ، او زن قبلا همکلاسیم بود . دختر بزرگ اسماعیل خانه ، طوبی اسمیت ! اون زمان هم خیلی جسور و شجاع بود . همسن منه ولی خیلی جوون به نظر میاد. کسی جرعت نداره جلوش بایسته . چند روز بعد ، یعنی یک روز به شروع شدن سال تحصیلی سایه آمد. همه آن روز که طوبی آمده بود را فراموش ک...
روزها سپید من قسمت ۲
فردا صبح بر خلاف دیشب در قرارگاه اتفاقات خوبی افتاد . اما مبصر شده بود! و خبر های جدیدی در راه بود. طوبی صبح از سایه خواسته بود که اورا به قرارگاه ببرد . وقتی سوار ماشین شدند ، سایه راه افتاد . طوبی گفت : +منو ببر اونجا. _کجا؟ +اونجا ، اون قرارگاه _واسه چی . +مگه تو نمیگی این داداش ما باز دسته گل به آب داده ، میرم سربه راهش کنم. سایه فرمان را چرخاند کشید و جلوی ساختمان آجری توفق کرد. _رسیدیم . طوبی سینه اش را جلو داد و با صلابت پیاده شد، سپس قیافه اش جدی شد . سایه این قیافه عمه طوبی را بسیار دوست داشت ، زیرا هر طور با این حالت به سراغ پدرش میرفت ، پدر از پسری لوس و عصبانی به پسری مودب و سر به زیر تبدیل میشد! طوبی با گام هایی...









