وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

کی گفته من نیستم😃😃😃

سلام سلام  سایه هستم صدای منو از تریبون رسمی وبلاگم میشنوید😎😎😎 راستش این پست قراره غمگین باشه☹🙁 ماجرا از این قراره که آدم تو این کرونا دلتنگ میشه  دلتنگ بعضی چیزهایی که قبلا قدرشونو درست نمی‌دونست...🖤💔 وقتی کرونا کمرنگ تر شد ، کم کم خوشی های زندگی به من نزدیکتر شد🙂 ولی در عرض سه روز با اومدن سویه او میکرون ، کلا تمام خوشی هامون ازمون گرفته شد💔🖤 مدرسه ای که جمعا سه هفته هم نشد🖤💔 دوستایی که هیچوقت از نزدیک همو ندیده بودیم💔🖤 امتحانات مجازی به شدت مضخرف دوباره اومد🖤💔💔💔💔😤 دوستان و فامیل ها رو نزدیک به دو هفته ندیدم🖤💔🖤💔 رنگ بیرون رو فکر کنم دیگه ندیدیم🙂💔🖤 و تمام خوشی هایی که از...
17 بهمن 1400

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۲

از بچگی آسمان و منظره هایی که به ابر مزین شده بودند را دوست داشت. ۱ ساعت بعد در حالی که خدمه مهماندار هواپیما او را صدا میزد از خواب برخواست. با صدای او بیدار شد و چمدانش را برداشت و بیرون رفت. خودش به تنهایی تاکسی گرفت و به آدرس زیر رفت: _ساختمان آجری کنار پارک وینتون، پلاک ۲۳۴ ، واحد ۲ وقتی راننده جلوی خانه ای بزرگ و وحشت آسا ایستاد ، سایه هنگامی که منتظر راننده تاکسی بود تا چمدان هایش را بیاورد صدای کسی را شنید. دختری با موهای طلایی و فرفری، دماغی که همیشه قرمز بود ، پوست سفید و یک دست مانند مادر . آن دو بدون کلامی یکدیگر را در آغوش گرفتند . جو پس از اینکه چمدان های سایه را از راننده تاکسی گرفت ، او را به داخل دعوت کرد . سایه د...
15 بهمن 1400

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۱

سپس گل سرخ زیبایی را روی پیانو گذاشت و بی توجه به اما به سمت مامان خانم رفت : +سلام علیکم بانو ! خسته نباشید سپس دسته گل بیایی رابه مامان خانم داد. اما بلند شد و رفت بالا ، اعصابش در هم بود. پدر در حالی که نگاهش به پشت سر اما بود گفت : +باز چیشده؟ سایه شانه هایش بالا داد. بالاخره پس از یک ساعت متوالی ، سایه توانست پیانو را دوباره راه بیندازد. سایه به سمت اتاق اما رفت. اما داشت مثل همیشه یکی از کتابهای قطور و طولانی اش را می‌خواند. سایه کنارش نشست و گفت : +چرا قهر کردی؟ اما از همان پشت کتاب جواب داد : _ من کجا قهر کردم؟ سایه ابروهایش را بالا داد و گفت : +نکردی؟ _نخیر،اومدم کتابمو بخونم . سایه قیافه ای متفکرانه به خود گر...
12 بهمن 1400

حرفی ندارم

مثل چی توی مسائل ریاضی و فیزیک گیر کردم به امید خدا شنبه هم ......🙂 رمانم رو هم همچنان گیر کردم .
12 بهمن 1400

ماجرای گم شدن ۱۰ تا بچه تو مدرسه🙂🙂🙂

امروز ۳ نفر غایب بودن که هیچی پس بنابر این ۱۱ نفر بودیم ولی زنگ دوم وقتی بعد زنگ تفریح معلم اومد فقط 4 نفر تو کلاس بودن 🤣🤣🤣🤣 کل مدرسه رو گشتیم نبودن که نبودن !😐😐😐 آخر بگید کجا کشفشون کردیم؟🙂 نوابغ و علاقه مندان ما به علم و ادبیات در کتابخانه بودند و صدای پیج و زنگ را نشنیده بودند🙂🙂😐😐😐😂 بنابر این امروز با احتساب غایبین محترم ۱۰ تا بچه توی مدرسه کوچک ما به مدت ۲۵ دقیقه ناپدید بودند که بعدا در کتابخانه توسط شخص بنده کشف شدند😂😂😂😂😂 ری اکشن ها : من:😐😐😬😬😦😒🤣 بچه های کتابخانه :🤔🤔🤔😐😦😦😦😦😦😅 بچه های کلاس (گروه گشت به دنبال این ۷ نفر 😂):😐😐😐😐😐😐😐 دبیر کار و فناوری :🤨😐😐😐😐😐😐😐😂(یک مستمری پیش من دارید🙂) معاون :😑😑😑😑(من ...
11 بهمن 1400

تامل

خستگی رنج عذاب آوری که همچون تازیانه بر عواطف زیبای ما ضربه میزند ... ...
10 بهمن 1400

وقتی واقعا از همه چیز خسته ای چیکار میکنی ؟

زندگی از نظر من : زندگی از نظر من  شمع و پروانه و گل است  زندگی در نظر من  قصه ی سوسن و گل است زندگی را می‌توان  مثل یک قصه نمود  گاه شیرین و گهی  تلخ و پر غصه نمود  خنده هایی که پر از  عطر سبز گلهاست  یا که آن اخم بزرگ  که مثل صاعقه هاست  زندگی جان من است  درد و درمان من است  کاش میشد که بفهم  زندگی نام من است...
8 بهمن 1400