روزمره ها ، تصمیمات اخیرم ، دلتنگی هام
سلام ! اینروزها تصمیم گرفته ام مانند قدیم ها برای خودم بنویسم ، فقط و فقط برای خودم.🙂🙂 اینروزها سایه غمگین شده ، شور و شوقی ندارد .☹ یاد آن روزی که دوماه قبل لوازم تحریر گرفته بودم .... بخیر 🙂 اما واقعا دلم گرفته ... دلتنگ برای عصر های تابستان زمانی که پرتو های کمرنگ خورشید در زمان عصر به برگ های درختان برخورد میکرد و با بازتاب پرتوهای ملایم خورشید، منظره ی شکوهمندی به جود می آمد. آنگاه حتی بی احساس ترین انسان ها و مخلوقات جهان با دیدن این منظره به وجد می آیند. امروز رفتیم گل مریم خریدیم این کتاب شعر خیام رو خیلی دوست دارم ، جای جای برگه هاش پر از عطر گلهاست... واقعا خاطره انگیز و خوبه.. ت...
نویسنده :
سپیدار
18:10
دردل , به وقت خدا , به وقت حال خوب , به وقت متن , تفریح خوب , من دیگه حرفی ندارم😶 , خنده😂😂😂 , خرابکاری های من , چگونه از همه فرصت های به وجود آمده به خوبی استفاده کنیم و لذت ببریم , ⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡ , زمستون قشنگ و باحال من🌧🌧🌨🌨🌨🌨🌫🌫🌫🌫☁️☁️☁️❄❄❄⛄☃️ , دلتنگی , لذت ببریم , سخنی_با_خوانندگان , دلنوشته , یک صحبت کوتاه , یا ابالفضل🤯🤯🤯 , سایه بدبخت😥 , انرژی مثبت
آرمی هستم🙂
ما چای میخوریم خستگیمون در بره😐
خواهرم کلیپای کلاسشون باز کرده مکالمه معلم و دانش آموز : +چای برای چیه؟🤗🤗🤗☺☺ _ما چای میخوریم خستگیمون دربره😐😐😂😂😂😂
روزهای سپید من فصل ۲ رو بزارم؟
پارت آخر
چند روز بعد که نامه به دست سایه رسید میانه های کلاس بود ... +تق تق تق _بفرمایید +خانم اسمیت؟ _بله خودم هستم. +یک نامه از طرف مارگارت اسمیت دارید . سایه دوان دوان ، که اصلا سابقه نداشت به سمت پستچی رفت و با عجله گفت : _بله آقا خودمم کجارو امضا کنم؟ +اینجا _ممنونم ...امم .. بدرود پستچی نگاهی متعجب نثار سایه کرد و در را محکم بست. سایه تا صب فرصتی برای خواندن نامه نداشت ، اما به محض خواندن نامه خیالش آسوده شد که بالاخره انتظار به سر آمده. امّا..... تا کریسمس ۳ ماه دیگر مانده! ای وای کاش زمان بگردد و بگردد تا به کریسمس برسم. اینها افکارات سایه قبل از خواب بودند ، بالاخره خواب به چشمان او آمد . روزهای بی تابی سایه گذشت تا یک هفته به...
آذر نامه /دی نامه
بخدا کجایید؟
بیاید نی نی وبلاگ نامردا🥲 ...
پارت ۱۷ کامنت یادتون نره
توی این قلعه ی سرد و نمور ، کنار آدم هایی که تفکراتشان حتی ۱ درصد با من همخوانی ندارد. (سایه به اینجا نامه که رسید اشکش سرازیر شد .) دلتنگ تو سایه.... سایه روی نامه را به دقت مهرو موم ارغوانی رنگی زد و اتاقش خارج سد تا هدیه را ببرد و پست کند و برای صرف شام به سالن اصلی برود . از آن طرف می که این روزها سرش زیاری شلوغ بود و حتی تولد خواهرش سایه را هم فراموش کرده بود ، وقتی نامه ی سایه را خواند با بغض گفت : +چقدر احمقی مِگی! واقعا که اون بیچاره بدبخت اینهمه به فکرت بوده و.... تو..... هیچی یعنی هیچی.... عذاب وجدان وجودش را در بر گرفته بود ... نگاهش به هدیه ی جذاب و نفیس و صد البته ، فوق العاده گرانقیمت سایه افتاد. اندکی فکر کرد و سپس...







