وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

روزمره ها ، تصمیمات اخیرم ، دلتنگی هام

سلام ! اینروزها تصمیم گرفته ام مانند قدیم ها برای خودم بنویسم ، فقط و فقط برای خودم.🙂🙂 اینروزها سایه غمگین شده ، شور و شوقی ندارد .☹ یاد آن روزی که دوماه قبل لوازم تحریر گرفته بودم .... بخیر 🙂 اما واقعا دلم گرفته ... دلتنگ برای عصر های تابستان زمانی که پرتو های کمرنگ خورشید در زمان عصر به برگ های درختان برخورد می‌کرد و با بازتاب پرتوهای ملایم خورشید،  منظره ی شکوهمندی به جود می آمد.  آنگاه حتی بی احساس ترین انسان ها و مخلوقات جهان با دیدن این منظره به وجد می آیند. امروز رفتیم گل مریم خریدیم این کتاب شعر خیام رو خیلی دوست دارم ، جای جای برگه هاش پر از عطر گلهاست... واقعا خاطره انگیز و خوبه.. ت...
23 دی 1400

پارت آخر

چند روز بعد که نامه به دست سایه رسید میانه های کلاس بود ... +تق تق تق _بفرمایید +خانم اسمیت؟ _بله خودم هستم. +یک نامه از طرف مارگارت اسمیت دارید . سایه دوان دوان ، که اصلا سابقه نداشت به سمت پستچی رفت و با عجله گفت : _بله آقا خودمم کجارو امضا کنم؟ +اینجا _ممنونم ...امم .. بدرود پستچی نگاهی متعجب نثار سایه کرد و در را محکم بست. سایه تا صب فرصتی برای خواندن نامه نداشت ، اما به محض خواندن نامه خیالش آسوده شد که بالاخره انتظار به سر آمده. امّا..... تا کریسمس ۳ ماه دیگر مانده! ای وای کاش زمان بگردد و بگردد تا به کریسمس برسم. اینها افکارات سایه قبل از خواب بودند ، بالاخره خواب به چشمان او آمد . روزهای بی تابی سایه گذشت تا یک هفته به...
16 دی 1400

پارت ۱۷ کامنت یادتون نره

توی این قلعه ی سرد و نمور ، کنار آدم هایی که تفکراتشان حتی ۱ درصد با من همخوانی ندارد. (سایه به اینجا نامه که رسید اشکش سرازیر شد .) دلتنگ تو سایه.... سایه روی نامه را به دقت مهرو موم ارغوانی رنگی زد و اتاقش خارج سد تا هدیه را ببرد و پست کند و برای صرف شام به سالن اصلی برود . از آن طرف می که این روزها سرش زیاری شلوغ بود و حتی تولد خواهرش سایه را هم فراموش کرده بود ، وقتی نامه ی سایه را خواند با بغض گفت : +چقدر احمقی مِگی! واقعا که اون بیچاره بدبخت اینهمه به فکرت بوده و.... تو..... هیچی یعنی هیچی.... عذاب وجدان وجودش را در بر گرفته بود ... نگاهش به هدیه ی جذاب و نفیس و صد البته ، فوق العاده گرانقیمت سایه افتاد. اندکی فکر کرد و سپس...
15 دی 1400