وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

تولد قمری باحال و ترین و قشنگ ترين اتفاق زندگیم

غارتگر جانم گاهی روح و جانم را غارت کردی همراه وسایلم😛😐 اما بدان  با همه ی بدی هایت ، وقتی چشمم به موهایی درهم وزوزی و چشمان معصومت 🥺و حتی قیافه ی خنده دارت موقعی که بالاجبار موهایت را دو گوشی کردم🤣👌🏻 ، مرگی که امروز نثارم کردی😐 وهزاران دلیل دیگر..😍😍 می فهمم بیشتر از همیشه به وجودت نیاز دارم ...🙂🙂 دوستت دارم غارتگر جانم اما لطفا کمی آدم تر باش😛😛😛🙄 راستی  لطفا دیگر با پتو روی سرم نپر🙄🙄 ...
19 فروردين 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۸

سایه گفت : _چرا .... چرا تو ما رو داری ! تو ایزابل رو داری ، امیلیا رو داری ، خانم اسمیتلینک رو داری ، تو رابینو داری ... شاید باورت نشه ولی حمایت پدر منو هم داری ! کتی بریده بریده گفت : _منظورت از پدرت چیه ؟ سایه گفت : _ توی کریسمس راجع تو و اینکه چقدر دوست داری بری کالج و از اونجا بری دانشگاه صحبت کردم ، پدرم قول داد یکاری بکنه برات تا بتونی بری اونجا ، فعلا گفته من شنبه میام نیویورک برای یه کار اداری ، مگه تا روز یکشنبه مهلت ثبت نام نیست ؟ کیای بغضش را فرو خورد و با چشمان درخشانش هزاران بار از فرشته ی نجاتش ، سایه تشکر کرد...
17 فروردين 1401

روز سوم حضوری

سلام😐🥲🥲 بدبخت تر از منم هست ؟ سر کلاس شیمی سردرد گرفته بودم شونه ام انگار گرفته باشه اصلا وضعی! مرجان و ........ کیف منو تو کمد وسایل قایم کرون قفلشم تو اونیکی کند کردن باز قفل کردن کلیدشو دادن دست فاطمه😐😐😐 فکر کن 🥲🥲🥲 اونم گم کرده بود😐😐💔🙄 حالا من رفتم دفتر دنبال کیفم🙄🤣 میگم اسپری الکل کنار کیفم بوده ، الان اسپری هست کیفه نیست🙄💔 خدا رو شکر ........ یادش رفته در کمد اولی که کلید توشه رو قفل کنه🤣🤣🤣 مرجانم نتونست تحمل کنه خودش لو داد😑 هر هر هر بی مزه خانم😒😒💔 ديگه رفتم کیفرو آوردم ......اومد کلید داد گفت حلال کن 🙄 گفتم اینا این کیفه دستمه🙄💔💔 شورانگیز امروز کمتر اذیت کرد🥲 ...
16 فروردين 1401

ماه رمضان

سلام دوستان خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ ببخشید من اصلا اینروز ها وقت نمیکنم سرمو بخارونم انگار امسال همه چیز درهمه ! از ۱۴ که حضوری شده کلاس ها ۹۰ دقیقه ای و ساعت استراحت ۱۰ دقیقه😐 معلما که دیگه رد دادن ، دانش آموزان که دیگه هیچی 😑😑😑 اما مشکل اصلی ماه رمضانه ! صبح بعد سحری تا میای بخوابی باید حاضر شی بری 😐 (۵ و خورده ای  اذانه ، سرویس ۶ و ربع میاد 🥲🥲) ما یک شورانگیز تو کلاسمون داریم که از اسمش معلومه جقدر مردم آزاره😐😐😐 به منم میگه پاچه خوار اعظم😑😑(کجام پاچه خواره خدا عالمه) کلا کارش اذیت و آزار ماست😐😐 امروز منم اعصاب نداشتم اومدم زنگ اول گفتم ببین شوری من اعصابم صفره ، کوچکترین سرو صدایی بکنی میب...
15 فروردين 1401

روزهای گاهی سپید و گاهی سیاه برای من پارت ۱۷

جو متعجب و گیج گفت : _چرا ؟ مادر سایه از آنور آشپزخانه داد زد : _هیچی سایه ی ۲۸ ساله با امای ۱۵ ساله لجه🙂 شب شد . موقع شام استفان گفت : _سایه کارمون داره تموم میطه مگه تو مدرک پزشکیتو از دانشگاه نگرفتی ؟ سایه گفت : _ باید ۶ ماه توی بیمارستان کار کنم تا بدن  مادر سایه گفت : + تو که وقتت آزاده ، پس چرا نمیری ؟ سایه به تندی گفت : _ من...من وقتم آزاده ؟ خداوندا ! ببخشید که آلبوم روزهای سپید هنوز تنطیم هاش به لطف بابا اشکال داره ، بعدشم من قول داده بودم که برم تدریس کنم و قبلا هم دستمزدمو به عنوان ۳ ماهه گرفته بودم!  ناگهان قلبش تیر کشید ... چقدر وابسته ی کتی شده بود.... در نوانخانه : دخترک ل...
10 فروردين 1401