سلام ...عید نیومده پیشامیش مبارک وقایع از پنجشنبه الان
سلام عید هنوز اعلام نشده و من از خستگی دارم میمیرم😫😫😫😫 امروز فیزیک ، هنر ، ریاضی و انشا داشتیم که خیلی خوشحالم انشا ام فراتر از حد تصور بود😊 فعلا دنبالم یه کتاب از دی جی کالا بخرم امروز اومدم ولی .... گفتم بچه خوب بشم دو نوع پاستیل و ژله درست کردم ، تراس رو شستم ، کل راهرو و کفشا رو صفا دادم و تا الان غش بودم😅(با صدای بلند ماشالله) راستی شهرما هم هوا آفتابی بود و هم بارو شدید میزد😐 نقاشی کلاس هنرمو هم بعدا میزارم فعلا از نقاشی های دیروزم میزارم محو کنم رو غارتگر گم کرده 😐😑😑 امروز تولد فائزه گلی یه دختر درحه یک و مهربونه تولدش انشالله مبارکش باشه و ۱۰۰۰ عمر با عزت داشته باشه😍🥰😘 با لحن نمایند...
نویسنده :
سپیدار
20:26
صندلی داغ
هرجی سوال بدیدجواب میدم ، تو کامنت ها بنویسید
نویسنده :
سپیدار
21:04
تصمیم گرفتم💪🏻
تصمیم گرفتم آدم باشم وقتی یکی نیاز به تعریف داشت در تمجید از اون کم نزارم وقتی یکی نیاز به همدردی داشت در همدردی به اون کم نزارم وقتی یکی ناراحت بود خودمو بکشم تا یکم بخنده وقتی یکی دلش گرفته بود غمشو برطرف کنم تصمیم گرفتم خوب باشم ، چیزی که از ده ها قرن پیش سبک کردن خودشه شاد کردن کسی ، خوب کردن حالش سبک بودن نیست ... آدمی که تلاش کنه بقیه حالشون خوب باشه و احساس بهتری نسبت به خودشون پیدا کنن بزار بگن سبک بی سیاسته..... نه برای روز قیامت ... نه برای رضا خدا ... نه برای ثوابای خودم ، برای اینکه روزی بقیه نگن نسل آدم منقرض شده.... تصمیم گرفتم آدم باشم💪🏻🤝🏻 آخه.... خیلی وقته آدمیت از ی...
نویسنده :
سپیدار
14:31
بهار نوشکفته🌸🌱 , دردل , به وقت ناراحتیام , به وقت خدا , نارحتی و غم , به وقت حال خوب , حال خوب , فوران احساسات 🌸 , برای روزهای دلتنگی دخترک..🥀🖤💔 , یه دل شکسته , من دیگه حرفی ندارم😶 , متن های قشنگ قشنگ , به وقت متن , راه و چاره های زندگی , ⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡ , لذت ببریم , دلنوشته , اندر احوالات من , یک صحبت کوتاه , آرزو های خوب خوب و قشنگ , انرژی مثبت
تصمیم گرفتم برگردم و بشم همون سایه ی قبلی
اشتباه درس نخونیم🛑🛑🛑🛑
از هیچی🙂
دردل یه دانش آموز 🖤🥀💔
روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۹ اگه تونستید نظر بدید
دو روز برای کتی مثل جهنم بود ، ساعتهای متوالی در راهرو با اضطراب قدم میزد و دائما به این فکر میکرد که چطور آقای اسمیت قرار است به او کمک کند ، اما برعکس سایه بسیار آرام و بدون هیچ استرس و دغدغه ای مشغول انجام کارهای روزمره اش بود . کتی هربار اورا دیده بود یا قرار بود با خواهرش به بیرون برود یا داشت همراه خواهرش از قدم زدن عصر گاهی بر میگشت. بالاخره روز شنبه کتی با صدای حیغ سایه و جو به سرعت به طبقه ی پایین آمد و در چهار چوب در با مردی موجه که سنش از ۴۸ به بیرون تجاوز نمیکرد و عینک مستطیل شکلی با دسته ی سیاه بر صورت داشت ، مواجه شد. پس از چند دقیقه دریافت که او همان پدر سایه و جو ، آقای اسمیت است. با سقلمه ای که سایه به کتی زد ، او ...






