وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

فرغون سواری در مدرسه

بچه های مدرسه ما  پریروز تو مدرسه دوچرخه ی بچه ی سرایدار رو برداشته بودن عین مهد کودکیا بازی میکردن دختره(۵ سالشه) در اومد از خونشون به اینا پوکر نگاشون میکرد😐 بعد یکی از بچه های همون کلاس اومد دوچرخه رو برد یه دور خودش سوار شد بعد بچه سرایدار رو سوار کرد تا خونشون بردش  بعد اینا کم نیوردن فرغون پیدا کردن فرغون سواری 😐 امروز دوباره بعد آزمون هماهنگ من رفتم بهشون گفتم بیایید منو سواری بدید 🤣🤝🏻 اینام کله شق دوباره فرغون آوردن بعد تو مدرسه سواری میدادن (مشاورمون امروز جای مدیر و معاون بود به تنگ و توبه اومد) اینا رو دید از بلندگو گفت فرغون سواری خوش میگذره ؟ بزارید سر جاش 🤣 اینام یکی دوبار...
20 ارديبهشت 1401

بابابزرگ خوبم

اول از همه برای بابابزرگم اگه میشه یه فاتحه یا صلوات کوچولو بفرستید ، اون بهترین پدربزرگ جهان بود💔😢 سالگرد تنها گذاشتن ما خیلی تلخه بابابزرگ عزیزم
18 ارديبهشت 1401

اوکی

الان که اینو مینویسم هنوز نصف درسام مونده 😐🤏🏻🤏🏻🤏🏻 ازدو هفته دیگه تا ۱ تیر امتحانات داریم اگه فرصت شد میام ، اگه نشد ، دیدار به ۱ تیر😍 روز شمار من ۱۸ اردیبهشت درگذشت عزیزترینم پدربزرگ خوبم  ۲۰ خرداد روز آزمون ۲۱ تولد وبم ۲۷ خرداد تولد پدربزرگ ۲۹ تولد مهشید جونی  ۱ تیر تولد غارتگر  ۷ تیر تولد پسر دایی ۱۴ تولد دختر دایی ۲۵ تولد من😍 ۲۹ سالگرد پاترهدیم دیگه هیچی😍😂 دعا کنید از پس امتحانات بربیام خیلی درس ها سخت شده🥲🥲🥲 نامه ی خواهرم جهت مدرک از خرابکاری من😐😐💔 دیگه هیچی 🤌🏻 ...
16 ارديبهشت 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۲۰

کیتی که مانند همیشه بغض کرده بود و میخواست بزند زیر گریه، پس لز چند دقیقه پدر سایه برای تغییر جو پرسید : _ راستی ، چرا بهت میگن کتی مگه اسمت کیتی نیست؟ کیتی با همان صدای گرفته گفت : _از بچگی بهم میگفتن کتی. پدر سایه با همان آرامش همیشگی اش دوباره پرسید : _نظرت رو نگفتی دخترم؟ _من آرزومه تحصیل کنم ، باورم نمیشه همچین لطفی در حق من شده باشه... خانم اسمیتلینک که دید کیتی دوباره میخواهد بزند زیر گریه گفت : _ کیتی عزیزم میتونی بری .. کیتی بلند شد و گفت : _ممنون خانم.  و سپس در را پشت سرش بست  کیتی با خوشحالی به خوابگاه رفت تا این خبر را به دختران خو...
14 ارديبهشت 1401