روزهای گاهی سپید و گاهی سیاه برای من پارت ۱۷
جو متعجب و گیج گفت : _چرا ؟ مادر سایه از آنور آشپزخانه داد زد : _هیچی سایه ی ۲۸ ساله با امای ۱۵ ساله لجه🙂 شب شد . موقع شام استفان گفت : _سایه کارمون داره تموم میطه مگه تو مدرک پزشکیتو از دانشگاه نگرفتی ؟ سایه گفت : _ باید ۶ ماه توی بیمارستان کار کنم تا بدن مادر سایه گفت : + تو که وقتت آزاده ، پس چرا نمیری ؟ سایه به تندی گفت : _ من...من وقتم آزاده ؟ خداوندا ! ببخشید که آلبوم روزهای سپید هنوز تنطیم هاش به لطف بابا اشکال داره ، بعدشم من قول داده بودم که برم تدریس کنم و قبلا هم دستمزدمو به عنوان ۳ ماهه گرفته بودم! ناگهان قلبش تیر کشید ... چقدر وابسته ی کتی شده بود.... در نوانخانه : دخترک ل...







