وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

روزهای گاهی سپید و گاهی سیاه برای من پارت ۱۷

جو متعجب و گیج گفت : _چرا ؟ مادر سایه از آنور آشپزخانه داد زد : _هیچی سایه ی ۲۸ ساله با امای ۱۵ ساله لجه🙂 شب شد . موقع شام استفان گفت : _سایه کارمون داره تموم میطه مگه تو مدرک پزشکیتو از دانشگاه نگرفتی ؟ سایه گفت : _ باید ۶ ماه توی بیمارستان کار کنم تا بدن  مادر سایه گفت : + تو که وقتت آزاده ، پس چرا نمیری ؟ سایه به تندی گفت : _ من...من وقتم آزاده ؟ خداوندا ! ببخشید که آلبوم روزهای سپید هنوز تنطیم هاش به لطف بابا اشکال داره ، بعدشم من قول داده بودم که برم تدریس کنم و قبلا هم دستمزدمو به عنوان ۳ ماهه گرفته بودم!  ناگهان قلبش تیر کشید ... چقدر وابسته ی کتی شده بود.... در نوانخانه : دخترک ل...
10 فروردين 1401

معرفی نامه ی شخصیت های داستانم

پدر سایه برای ادامه تحصیل وقتی سایه ۱۰ سال داشته میاد لندن. پدر مادر پدر سایه از قبل تو لندن بودن ! یعنی مدر بزرگ و مادربزرگ پدری سایه  ولی سایه خودش همیشه میره آمریکا همونجا هم ادامه تحصیل داده . جکسون یا همون جک برادر سایه است که از سایه یکسال بزرگتره و خواهر دوقولش مارگارت یا همون مگه ! جو و مایکل هم یک سال از سایه کوچیکتر ترند و اونا هم دو قلو هستند. آدری از سایه ۴ سال و سپیده ۶ سال از سایه کوچیکتره  اما اینجا ۱۵ سالشه و هری هم همینطور (در ادامه توضیح میدم) تو داستان قبلی یه سری از دوست های خانوادنگی سایشون رو توضیح دادم  راجع خونه سایه اون یه همسایه مخترع داره که یکی از اختراعاتش روبروی ویلا ی اونب...
10 فروردين 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۶

سایه به پایین رفت و دید که جو خیلی زود با مالی صمیمی شده و حسابی با هم گرم گرفتند... سایه روی یکی از صندلی های میز ناهار هوری منبت کاری شده نشست و خطاب به مالی گفت : _هنوز خونه هامونو تحویل ندادند ؟ مالی گفت : _خونه ما کم کم داره تکميل میشه تابستون کاملا آماده است ولی خونه شما میزان تخریبش مثل اینکه بالا بوده.... مادر سایه گفت : _ما که تا پایان پروژه اینجاییم ، میتونی بری خونه ما.. سايه فوری گفت : _نه ممنون ناگهان مارک پسر وسطی مالی که همسن هری و اما بود آمد درون آشپزخانه ... سایه که دلش کمی کل کل میخواست گفت : +ستون رو رد نکنی پهلوون ! ولی انگار مارک حوصله نداشت ، برای همین بیخیال گفت : +درختا کنار شما هیچن ! و سپس دوباره به ب...
4 فروردين 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۵

اسمیتلینک چرخی زد و گفت : _ ببین اینجا یه نامه هست از اینکه امروز ساعت ۲ دو تا بلیط برای من و تو هست تا به روستای کارن لایر بریم .. +از طرف کی ؟ _خانم اسمیت کیتی شوکه شده بود و دو دستش را بر دهان برده بود.... از آن سو در قرارگاه : سایه وارد خانه شد و به سوی آشپزخانه رفت ، جو پشت سرش کنار در آشپزخانه ماند. سایه : +دیری دیدینگ ! یک سورپرایز دارم! ناگهان جو وارد شد . نفش مادر در سینه حبس شد و به سوی جو رفت ... سایه از شوق نمی‌دانست چه کند ، پس به بالا رفت... هری جلو پاگر دوم نشسته بود . سایه کنارش نشست و گفت : +بقیه کجان؟ هری آشفته نگاهش کرد : _نمیدونم .. سپس دوباره دست هایش را میان موهای آشفته اش برد . سایه بلند و معترضا...
3 فروردين 1401

خونه تکونی

الان که دارم این پست رو مینویسم از سرمای خونه به زیر پتوی گرم و نرم پناه بردم و روی تختم لم دادم و به پنجره خیره شدم  گوشی بابام رو ویبره است و خود بابام با خواهرم قایم موشک بازی می‌کنه🙂👏👏 برنامه دارم تا بعد از نت گردی یکم به درسام برسم🤓 خب از چهارشنبه ۲۵ اسفند شروع میکنیم. مامانم اومد و گفت باید طبقه هارو بریزم بیرون ، پاشو برو اون طبقه ی درهمت رو مرتب کن😐😐😐💔 منم گفتم کاری دیگه ای نیست؟😂 گفت چرا یکم جلو دری ها و... اینا هست باید بشورم 😶 منم گفتم خب بده من ببرم بشورم 🤓🤓🤓 بله مادر من از دوتا جلو دری کل قالیچه های خونه رو داد به من😐😐 منم مثل بچه ی گل کل تاید هارو تموم کردم 🙂 اومدم واتس...
28 اسفند 1400