وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

تقدیر

مریم حسینیان نازنین جز اولین کسانی بود که دنیای رمان و قصه در نوجوانی من رو با رمان کوتاه  ما اینجا داریم می میریم  استارت زد  دقیقا ظهر روز ۲۱ خرداد وقتی امتحان تیزهوشان رو دادم بابام برام خرید اون کتابو و من نشستم رو تخت مامامان و بابام تو اتاقی که الان مال منه به تاج تخت تکیه دادم و شروع مردم به خوندن خط اول : خانم بودن به چه دردی میخورد .... حس خوب اون کتاب بوی کولر و تابستان میداد بوی تهران قشنگی که از بچگی یادمه نه تهران مصنوعی فعلی ، اون تهرانی که کتابفروشی های ولیعصرش برای یک عمر زندگی کردن کفایت میکرد  چون توی مشهد بود امیدوار بودم بتونم یک روزی ببینمش  پارسال دنبال ایمیلش بودم بهش پیام بدم ...
1 خرداد 1405

مادربزرگ

مادربزرگ بوی عجیب گلاب داشت  در کیف گردنی خودش صد جواب داشت  در چهره اش لطافت و مهری نداشت لیک  در هرکلام کوچک خود صد جواب داشت  با صد هزار قصه و طغیان درون خود در جمع با سکوت خودش ارتباط داشت  با دختران نداشت به رفتار الفتی  اما درون قلب خودش مهر ناب داشت  گرچه درون زندگیش او خوشی ندید  اما ندیده ام که به لب اعتراض داشت  در وقت هر نماز به زانو نشسته بود با دست پر دعا ز نیازش نماز داشت  چایش همیشه عطر گل میخک و تنش در روسری روشن خود عطر راز داشت
1 خرداد 1405

گودبای پارتی

من قراره فردا گورمو گم کنم تا یه مدت نیاما! فردا میخوام برم نیام تو نت تا یه مدت برا درسام  امشب گوبای پارتی بیاین تو وبم چارتا حرف بزنید امضا : فعلا بطور موقت سایه ...
27 ارديبهشت 1405

گریز

پ.ن این اهنگ زیباترین ترانه عمرم رو داره هرچند از خواننده اش بیزارم ولی همون تیکه وسطش که میگه ای همیشگی ترین عشق  در حضور حضرت تو تمام وجودمو دربر میگیره..... دمت گرم شاعرش ...
26 ارديبهشت 1405

برف و باران پارت۲

نه برف بود و نه باران  تو بودی و هجران  و دردی بی پایان  از فرط این هجران  چون سوگ بی پایان  نشسته ام و بی امان  به راهی بی پایان  بی تو می نگرم  و تو انقدر از صبوری من  درس بی وفایی گرفته ای که  که هجرانت را  سالهاست  پایانی نیست  به چه فخر می فروشی  و به چه می نازیدم  ما هردو از تبار دردیم  اما قبیله تو رو به بی وفایی گذاشته  و قبیله من  نان هرشبش را با خون دلی از جنس جنون امیخته.. هجر می کنی  و درد قافله ات را به جان میخرم  تا بخندی و گمان کنم تقدیر کمی خوشی برایمان خواسته&nb...
23 ارديبهشت 1405