وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

شواهد اینکه من بچه مثبیتم برای اثبات به تانیا خانوم😢😢😢😢

اتمام رمانم بعد ۵ سال

ویل عزیز سایه هستم  سایه تو ، هنوز با خودم مردد هستم که این نامه را برایت بفرستن یا نه میدانی که وقتی این نامه را بفرستم تو احتمالا در حالی انرا میخوانی که  میان  من و تو فرسنگ ها فاصله است ، اما اکنون نامه را در حالی مینوسم که تصور میکنم تو اینجایی و در مقابل من نشستی و با چشم های ابی زیبای خودت باز هم باهمان نگاه تحسین امیز و دوست داشتنی ات به من خیره شدی ...البته تو اکنون در کنار منی ، روی تخت کنار صندلی همراه که من نشسته ام ، دراز کشیدی و در خواب فرو رفته ای ، خوابی که ناشی از خستگی امروز صبح بود ، خوابی که من با بیدار کردنت در اولین لحظات شروع صبح از تو دریغ کرده بودم،،. مهربانم  میدانی بعد از رفت...
11 خرداد 1405

انشاء نوشته خودم

موضوع انشاء بزرگ شدن را تعریف کنید : در خاطرم ناید بگویم حرف پر سودی  چون لیک ازین گفته نیاید نیک مقصودی  اما چه گویم چاره چیست این زنگ انشاست  تا بانگ زنگ آخرین بر عهده ماست  در یک غروب تیره در گرمای تابستان  من کودکی بودم پر از شادابی و ایمان  درس هنر را سخت می پنداشتم اسان  وای از من و استاد من از اینهمه خوبان  بیچاره من باز ترس بر می داشتم سازی  وان ساز را اسان شمردم از سر بازی  آن مشق انگشت و زبر گیری و صد دانگه  از دست من میشد شنیده بانگ چون غازی  یک عصر با پای پیاده خسته و نالان  از بیم حرف مادرم ترسان و بگریزان  باهم قدم برداشتیم با مادرم رفتیم ...
6 خرداد 1405