هوای یار کردم!
دل از همه بریدم سر زیر پر کشیدم از آینه هم گذشتم اما به خود رسیدم وقتی که دیدم ای داد موندن خودش عذابه هرچی میپرسم از عشق یه حرف بیجوابه هوای یار کردم، ترک دیار کردم هوای یار کردم، ترک دیار کردم هوای دل سپردن، هوای پروازم شد مردن من در قفس لحظهی آوازم شد من از دیار خواهش رخت سفر کشیدم تا اوج بینیازی بیبال و پر پریدم یه لحظه شد هزار سال، تاعشقمو شناختم واسه یه لحظه بردن هستیمو یک جا باختم وقتی که دیدم ای داد، موندن خودش عذابه هرچی میپرسم از عشق، یه حرف بیجوابه هوای یار کردم، ترک دیار کردم هوای یار کردم، ترک دیار کردم خواب سفر همیشه خواب شبای من بود نیاز من رسیدن از خود رها شد...
وقتی گوشیتم آرمی باشه😐😐
دو مطلب در یک پست : اسباب کشی و درخت های من
بهمن ۹۹ نهال پرتقال زینتی خریدم ، پرتقال هاش توی فروردین تموم شد و دیگه تا الان فقط شکوفه میداد ولی بالاخره از مرداد خودی نشون داد و میوه داد ولی میوه هاش میریختن الانم یکی دیگه اش ریخت همرن ۳ تا مونده ان بالاخره کتابخونه ام درست شد کتابام پخش و پلا است تا فردا.. ...
نویسنده :
سپیدار
22:30
آهنگ و آهنگ و آهنگ و کمی کتاب
این روزها دائما یا اپرا گوش میدهم یا تصنیف و غرق میشوم غرق... در خاطرات زندگی هایی که سالهاست رنگ شادی از آنها همچون صندوق قدیمی مادربزرگ که حالا اثر کمی از رنگ سبز روشنش باقی مانده ، پریده ؛ اما من یقین دارم که هنوز همچون درون صندوق مادربزرگ ، اگر درون آنرا بجوییم ، به مهر و محبت و گرما میرسیم... ...
نویسنده :
سپیدار
15:56
خاطره از بچگیم
من یه دختر خاله دارم دو سال ازم کوچکتره یک سال تو مدرسه ای بودیم که اون کلاس اول بود و من کلاس سوم(مدرسه دوره اول بود) ماها کلا خیلی لج بودیم باهم یبار پدربزرگم یه بنر خیلی قشنگ آورده بود من خیلی دلم میخواست ببرم مدرسه باهاش روزنامه دیواری درست کنم و امتیاز بگیرم اما دختر خاله جان برنامه دیگه ای داشت دعوامون شد و داییم یواشکی بنر رو داد به من😂😂 منم فردا نمیدونم رو چه حساب کتابی رفتم جلو در کلاسشون نشونش دادم در رفتم😂 اونم نشست کف زمین شروع به گریه یهو دنبالم کرد ، کلاس ما طبقه بالا بود بعد یهو در رفتم کلاسمون درو قفل کردم اونم مشت میزد به در کلاس بچه ها میگفتن چه خبره میگفتم وا نکنید تو چارچوب پریده بودم😅😅🤣 بعد ...
🙃
وارد خانه شد .. انگار صدها سال بود انجا نیامده بود ، مادرش چقدر پیر و شکسته شده بود ، پدرش ، مرد مغرور و قوی قصه ها ، چه بر سر موهای سیاه زاغش آمده بود.. .. ...










