برف و باران پارت۲
نه برف بود و نه باران
تو بودی و هجران
و دردی بی پایان
از فرط این هجران
چون سوگ بی پایان
نشسته ام و بی امان
به راهی بی پایان
بی تو می نگرم
و تو انقدر از صبوری من
درس بی وفایی گرفته ای که
که هجرانت را
سالهاست
پایانی نیست
به چه فخر می فروشی
و به چه می نازیدم
ما هردو از تبار دردیم
اما قبیله تو رو به بی وفایی گذاشته
و قبیله من
نان هرشبش را
با خون دلی از جنس جنون امیخته..
هجر می کنی
و درد قافله ات را به جان میخرم
تا بخندی و گمان کنم تقدیر کمی خوشی برایمان خواسته
از چه می نالی
و بر چه میتازی
و از چه اینگونه بر فخر خود می بالی
ما هردو دانش اموز کلاس درد بودیم
و استاد روزگار به ما روی خوش نشان نداد
تنها نمره قبولی مال کسی بود
که سکوت کرد
دلبسته نشد
و تا انتها صبر کرزید
درین کلاس تو رد شدی
و من چنان دلبسته تو بودم
که برگه صبرم را پاره کردم
و دچار چنون بیصبری تو شدم
نگاهم نمی کنی
نگاهم نمی کنی و نمی دانی
از رنج فراغ و درد وصال دوباره ات اتشین شده ام...
و اگر تو به سراغم ایی
ابراهیم وار
از وجود قدوم تو گلستان میشوم
بیا و بازگرد
بیا که
چشمان یعقوبم پیرهن یوسفت را می طلبد
بیا
که عطر طره گیسویت همان پیرهن سپیدی ست که اگر به من بخورد ...
جوانی و فروغ میگیرم...
اما در تو مهری نیست
چرا که تو
نیامدی
نیامدی
و قلبم رفت
و نبض ضربان لحظه ها
از وجودم پر کشید
و من ماندم
و
جهانی بی فروغ
که به انتظار نیم سویه ای
چشم به راه در قلبت
پیر و فرتوت
ایستاده است...
تا تو بیایی
و راه را باز کنی
و من می دانم
راه از حیای تو
چنان خلوت میشود
که لحظه ای خواهد امد
که ما باهم خواهیم بود
ولی انگاه
تو می مانی
و رویای ناتمامی از من
که لبخند میزند..
که در من تنها همین کور سو زنده است..
و همین..




برف و باران پارت۲ 

