شعری از خودم

در خیالات خودم باتو سخن میگویم و
طعم لبخند را حس میکنم زیر زبان
یاد تو هر لحظه در من خودنمایی میکند
با تو بی معنی است در من لحظه ها ی بی امان
شور شیرینت مرا هر دم پریشان میکند
موج گیسویت که عمری او مرا داده است باد
شهر من ان سینه ای باشد که یاد من در اوست
کن تو بیرون ان رقیبان را ز شهر عاشقان
یاد تو چون می سبویم را به اشک دیده شست
شهر در خوابست اما نیست این یک دیده خواب
(خودم)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




شعری از خودم
