پارت ۱۷ کامنت یادتون نره
توی این قلعه ی سرد و نمور ، کنار آدم هایی که تفکراتشان حتی ۱ درصد با من همخوانی ندارد. (سایه به اینجا نامه که رسید اشکش سرازیر شد .) دلتنگ تو سایه.... سایه روی نامه را به دقت مهرو موم ارغوانی رنگی زد و اتاقش خارج سد تا هدیه را ببرد و پست کند و برای صرف شام به سالن اصلی برود . از آن طرف می که این روزها سرش زیاری شلوغ بود و حتی تولد خواهرش سایه را هم فراموش کرده بود ، وقتی نامه ی سایه را خواند با بغض گفت : +چقدر احمقی مِگی! واقعا که اون بیچاره بدبخت اینهمه به فکرت بوده و.... تو..... هیچی یعنی هیچی.... عذاب وجدان وجودش را در بر گرفته بود ... نگاهش به هدیه ی جذاب و نفیس و صد البته ، فوق العاده گرانقیمت سایه افتاد. اندکی فکر کرد و سپس...








