وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

روزهای سپید فصل ۲

سایه خسته و عصبی به سوی قرارگاه میرفت. اصلا خبرهای خوشی نداشت. در طی ۲۴ ساعت گذشته ، هری تا پای اخراج شدن رفته بود ، خودش در یک پرونده ی مهم شکست خرده بود و خانه اش هم توسط اختراعات عجیب همسایه ی عجیب و غریب او ، تا نیمه تخریب شده بود. جلوی قرارگاه پارک کرد . ماشین را قفل کرد ، سرش را روی فرمان گذاشت و تا می‌توانست گریه کرد ، نفهمید کی خوابش برده بود که با صدای تلفنش از جا پرید. پدر بود. با حالتی ناراحت گفت : +سایه ، جلسه ی اعضا برگزار شده کجایی؟  _جلوی قرارگاه. در آینه ماشین نگاهی به خودش کرد. ای وای ! صورتش بر اثر خوابیدن روی فرمان قرمز و کبود شده بود! سعی کرد تابلو نباشد که ساعتها گریه کرده است....
25 دی 1400

روزمره ها ، تصمیمات اخیرم ، دلتنگی هام

سلام ! اینروزها تصمیم گرفته ام مانند قدیم ها برای خودم بنویسم ، فقط و فقط برای خودم.🙂🙂 اینروزها سایه غمگین شده ، شور و شوقی ندارد .☹ یاد آن روزی که دوماه قبل لوازم تحریر گرفته بودم .... بخیر 🙂 اما واقعا دلم گرفته ... دلتنگ برای عصر های تابستان زمانی که پرتو های کمرنگ خورشید در زمان عصر به برگ های درختان برخورد می‌کرد و با بازتاب پرتوهای ملایم خورشید،  منظره ی شکوهمندی به جود می آمد.  آنگاه حتی بی احساس ترین انسان ها و مخلوقات جهان با دیدن این منظره به وجد می آیند. امروز رفتیم گل مریم خریدیم این کتاب شعر خیام رو خیلی دوست دارم ، جای جای برگه هاش پر از عطر گلهاست... واقعا خاطره انگیز و خوبه.. ت...
23 دی 1400

پارت آخر

چند روز بعد که نامه به دست سایه رسید میانه های کلاس بود ... +تق تق تق _بفرمایید +خانم اسمیت؟ _بله خودم هستم. +یک نامه از طرف مارگارت اسمیت دارید . سایه دوان دوان ، که اصلا سابقه نداشت به سمت پستچی رفت و با عجله گفت : _بله آقا خودمم کجارو امضا کنم؟ +اینجا _ممنونم ...امم .. بدرود پستچی نگاهی متعجب نثار سایه کرد و در را محکم بست. سایه تا صب فرصتی برای خواندن نامه نداشت ، اما به محض خواندن نامه خیالش آسوده شد که بالاخره انتظار به سر آمده. امّا..... تا کریسمس ۳ ماه دیگر مانده! ای وای کاش زمان بگردد و بگردد تا به کریسمس برسم. اینها افکارات سایه قبل از خواب بودند ، بالاخره خواب به چشمان او آمد . روزهای بی تابی سایه گذشت تا یک هفته به...
16 دی 1400