وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

حسی که به امام حسین دارم...

امام حسین از بچگی برام یه اسم نامفهوم بود اما حتی وقتی اسمشو به زبون میاوردم حالم عجیب میشد  بزرگتر که شدم و با معنا و مفهوم کربلا آشنا شدم... همیشه دلم میخواست کاری کنم که در رکاب آقامون باشم اما یه حس عجیب میگه  چی میشد همینو کنار ضریح بگم...
18 شهريور 1401

لالایی

از بچگی عاشق جاده و مسیرش بودم.... صدای ماشین برایم همچون لالایی بود ... در خیالم داستانی بود که هرشب و هرروز مرور میشد  جاده گیسوان دختری بود که کوه عاشق آن شده بود.. اما کوه عاشقی سرسخت مثل زمین داشت که نمیخواست معشوقش سهم کس دیگری شود .. پس اورا محکوم کرده بود تا روزی که از جنس زمین شود بر سینه اش بماند و بماند کوه از این دوری خسته بود دختر گیسو کمند قصه ها برای عاشقش گیسوانش را فدا کرد.. انداخت به زیر پای رهگذارن تا از آن عبور کنند و از او برای مجنونش بگویند... تمام کودکیم در میان این خیال پردازی گرفت .. ای وای کوه برفی شده.. امشب عروسی زمین و کوه است.. نقل می ریزند.. موهای دخترک خیس و کثی...
16 شهريور 1401

هوای یار کردم!

دل از همه بریدم سر زیر پر کشیدم از آینه هم گذشتم اما به خود رسیدم وقتی که دیدم ای داد موندن خودش عذابه هرچی میپرسم از عشق یه حرف بیجوابه هوای یار کردم، ترک دیار کردم هوای یار کردم، ترک دیار کردم هوای دل سپردن، هوای پروازم شد مردن من در قفس لحظهی آوازم شد من از دیار خواهش رخت سفر کشیدم تا اوج بینیازی بیبال و پر پریدم یه لحظه شد هزار سال، تاعشقمو شناختم واسه یه لحظه بردن هستیمو یک جا باختم وقتی که دیدم ای داد، موندن خودش عذابه هرچی میپرسم از عشق، یه حرف بیجوابه هوای یار کردم، ترک دیار کردم هوای یار کردم، ترک دیار کردم خواب سفر همیشه خواب شبای من بود نیاز من رسیدن از خود رها شد...
14 شهريور 1401

دو مطلب در یک پست : اسباب کشی و درخت های من

بهمن ۹۹ نهال پرتقال زینتی خریدم ، پرتقال هاش توی فروردین تموم شد و دیگه تا الان فقط شکوفه میداد ولی بالاخره از مرداد خودی نشون داد و میوه داد ولی میوه هاش میریختن الانم یکی دیگه اش ریخت همرن ۳ تا مونده ان بالاخره کتابخونه ام درست شد کتابام پخش و پلا است تا فردا.. ...
13 شهريور 1401

آهنگ و آهنگ و آهنگ و کمی کتاب

این روزها دائما یا اپرا گوش میدهم یا تصنیف و غرق میشوم غرق... در خاطرات زندگی هایی که سالهاست رنگ شادی از آنها همچون صندوق قدیمی مادربزرگ که حالا اثر کمی از رنگ سبز روشنش باقی مانده ، پریده ؛ اما من یقین دارم که هنوز همچون درون صندوق مادربزرگ ، اگر درون آنرا بجوییم ، به مهر و محبت و گرما میرسیم... ...
13 شهريور 1401

خاطره از بچگیم

من یه دختر خاله دارم دو سال ازم کوچکتره یک سال تو مدرسه ای بودیم که اون کلاس اول بود و من کلاس سوم(مدرسه دوره اول بود) ماها کلا خیلی لج بودیم باهم یبار پدربزرگم یه بنر خیلی قشنگ آورده بود من خیلی دلم میخواست ببرم مدرسه باهاش روزنامه دیواری درست کنم و امتیاز بگیرم اما دختر خاله جان برنامه دیگه ای داشت دعوامون شد و داییم یواشکی بنر رو داد به من😂😂 منم فردا نمیدونم رو چه حساب کتابی رفتم جلو در کلاسشون نشونش دادم در رفتم😂 اونم نشست کف زمین شروع به گریه یهو دنبالم کرد ، کلاس ما طبقه بالا بود بعد یهو در رفتم کلاسمون درو قفل کردم اونم مشت میزد به در کلاس  بچه ها میگفتن چه خبره میگفتم وا نکنید تو چارچوب پریده بودم😅😅🤣 بعد ...
12 شهريور 1401