وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

خطابه بدورد

چون بمیرم-ای نمی دانم که؟-باران کُن مرا در مسیرِ خویشتن از رهسپاران کُن مرا خاک و باد و آتش و آبی کزان بِسرشتی ام وامگیر از من، روان در روزگاران کُن مرا آب را، گیرم به قدرِ قطره ای، در نیمروز بر گیاهی، در کویری، بار و باران کُن مرا مشتِ خاکم را به پابوس شقایق ها ببر وین چنین چشم و چراغ نوبهاران کُن مرا باد را همرزمِ طوفان کُن که بیخِ ظلم را بر کنَد از خاک و باز از بی قراران کُن مرا ز آتشم شور و شراری در دلِ عشّاق نِه زین قِبَل دلگرمیِ انبوهِ یاران کُن مرا خوش ندارم، زیرِ سنگی، جاودان خفتن خموش هرچه خواهی کُن ولی از رهسپاران کُن مرا                  &n...
23 ارديبهشت 1402

سایه و بازتاب از آینه های چرخان

اگر من دو درجه از کیفم فاصله ام تغییر کنه .. پرتو های علم چطور بهم برخورد کنه😂😂😂.؟💔💔💔
18 ارديبهشت 1402

شکوفه های مزار(به رنگ یاس)

دخترک با ذوق گلها را یکی یکی بو کرد و گفت : میدونستم میای...ولی ..شیطون , تو از کجا میدونستی من گل یاس دوست دارم؟ پیرمرد گفت : میدونم ..میدونستم ..آخه همیشه توی موهات گل یاس میزاشتی ...شبا که نیشد .. بوی یاس موهات یه شهر رو بر میداشت.. صورت سفید دخترک قرمز شد ...خنده ی معذبی کرد و گفت  اینجوری نگو شیطون .. پیرمرد گفت  حالا لازمه؟  حتما باید بری؟ دخترک گفت  باید برم ..ولی روز تولدم بر میگردم..... بزار برم...اینجوری راحت ترم...بزار با وجود من...یکی دیگه شاد بشه.. یکی مثل تو..رویاهای ما تموم نشده ..ولی بزار با رویامون ..فردای یکی دیگه شروع بشه... پیرمرد از از خیالاتش به بیرون آمد  ...
31 فروردين 1402

عقیده جدیدم

ما فکر میکنیم شانس های زیادی تو دنیا داریم .. اما باید بدونیم وقتی فرصت برای یک شانس برات فراهم میشه ..خداوند فقط همونو بهت داده و پس باید  باهاش همنطور رفتار کنی که با گرانترین چیزی که داری رفتار میکنی....
30 فروردين 1402