نام...
نام : آتش مرا میسوزاند... اتش مرا میسوزاند.. ابراهیم نیستم که گلستان شود برایم.. پس بیش ازین... با اتش خشمت ..کبابم مکن من ، کتیبه ای نانوشته ام گل خامی هستم که هرگز نپخته ام.. میدانم ، میدانم اما لایق این اتش سخت هم نیستم.. تو ، مرا بنویس من خودم از شرم نگاه گرمت خواهم سوخت.. بگذار در خود بسوزم با اتش خودم تا که از اتش خشم تو بگذار در خاطرم مهربان بمانی و من در خاطرت ققنوس جاودان باشم که با هر لبخندت اتش بگیرم و از نو متولد شوم تا اینکه از شعله خشمت بسوزم و تا ابد در خاکسترم بمیرم ... هدیه به مردی که از نظرم...
پیغامی دارم ..
سخن ها زیاد است ..چطور زبان جان را بگشایم و قلم به دست گیرم؟
نویسنده :
سپیدار
23:14
اواز عشق🌸❤️
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست ما به فلک بودهایم یار ملک بودهایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست در دل ما درنگر هر دم شق قمر کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان ...
نویسنده :
سپیدار
23:07
هما
اگر از هما بپرسی که کجا خانه ی دل هست به جواب تو بگوید نتوان خانه دل رفت در این خانه چه قفل است نتوان رفت به انجا به جز اینکه تو بگویی که علیست حامی ما در هر خانه که باشد که دران قفل بماند همه از نام علی او نتوان قفل بماند گره از هر چه که خواهی بکند باز که نامش شده است شفای هر جان همه شیعه ها علی جان..
در ثنای خدای متعال همین و بس
ای نوازنده دل های نژند. .کردم از جیب نظر تا دامن.. دیدم آن مهر بزرگ تو بلند.. تو عجب داده ای از مهر مرا تو بزرگ خوانده ای از عشق مرا من صدایت میزنم هردم ترا تو نگاهی میکنی پر معنا دل من طاقت قهرت نبود تو مگردان نگه از روی مرا تو صدایم بکنی گوش کنم غم هر دل که فراموش کنم واگر درد سراغم اید ذکر تو درد ز من میکاهد واگر غم به سبویم بخورد می عشقت تو خرابش بکند ساقیان در کف عشق تو چه مدهوش شدند تا کجا درگه تو عارف مدهوش کند می تو کرده مرا مست سبویم نبود جای کافی ز برای می و مستر دگر همه کافی بخورم ...
نویسنده :
سپیدار
13:12
کتابهای بانو سایه
مهنا صادره از نی نی وبلاگ
میتونی جواب اون سوالای آخر کتاب تکمیلی علوم فصل ۱۵ و ۱۴ رو بفرستی؟ البته اگه حل کردی...(تو ی یک پست جداگانه بزار قفلش کن )
نگاهم بوی بچگی میداد
من هنوز نگاهم بوی بچگی میداد... چطور اینقدر زود بزرگ شدم؟
نویسنده :
سپیدار
13:09






