سایه با صدای در زدن کسی از خواب پریده.. همانطور که دراز کشیده بود گفت : _هرکی هستی بیا تو حوصله ندارم درو باز کنم در باز شد ، جو با چهره ای گناهکار ، مانند دختر بچه ای که کار بدی کرده باشد ، با یک سینی که رویش دو برش کیک شکلاتی و دو لیوان قهوه بود ، وارد اتاق شد. کنار سایه ، روی مبل تک نفره ای نشست و با لحنی گناهکار پرسید: _هنوز قهری ؟! سایه گفت : _ آشتی هم نبودم ! جو به مبل تکیه داد و گفت : _ یکبار از شدت پدربزرگ بودن در بیا ! سایه بلند شد و گفت : _ بیخیال ! آخه کجای من مثل پدربزرگه ؟ جو گفت : _چشمات و حرفای عجیب و غریبی که میزنی! سایه گفت : _ ولم کن از دیشب تو...