وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

دستانم

محبوب جانانم دستانم را بگیر و تا بینهایت ها ببر  امید دارم که دستان تو ، شفادهنده بهاری  از من ناتوان باشند... دستانم را بگیر و تا بی انتهای بیکرانه هایت ببر.. همانا دستان تو حمایت کننده و مراقب بهتری از من هستند.. پوچ نوشت..
26 مرداد 1401

میدونید....

میدونید .. آدما گاهی حق دارن عصبانی بشن ناراحت بشن اما بروز ندن بعضیا عادت ندارن حرف بزنن.. تهش شاید دفترچه خاطرات داشته باشن بعضیا حتی کاغذ رو لایق راز داری خودشون نمیدونن.. بعضیادلشون پره ولی میخندن... حواستون به چند تا از خندونای زندگیتون هست؟
21 مرداد 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۲۴

سایه با صدای در زدن کسی از خواب پریده.. همانطور که دراز کشیده بود گفت : _هرکی هستی بیا تو حوصله ندارم درو باز کنم در باز شد ، جو با چهره ای گناهکار ، مانند دختر بچه ای که کار بدی کرده باشد ، با یک سینی که رویش دو برش کیک شکلاتی و دو لیوان قهوه بود ، وارد اتاق شد. کنار سایه ، روی مبل تک نفره ای نشست و با لحنی گناهکار پرسید:  _هنوز قهری ؟! سایه گفت : _ آشتی هم نبودم ! جو به مبل تکیه داد و گفت : _ یکبار از شدت پدربزرگ بودن در بیا ! سایه بلند شد و گفت : _ بیخیال ! آخه کجای من مثل پدربزرگه ؟ جو گفت : _چشمات و حرفای عجیب و غریبی که میزنی! سایه گفت : _ ولم کن از دیشب تو...
20 مرداد 1401