وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

انشاء نوشته خودم

موضوع انشاء بزرگ شدن را تعریف کنید : در خاطرم ناید بگویم حرف پر سودی  چون لیک ازین گفته نیاید نیک مقصودی  اما چه گویم چاره چیست این زنگ انشاست  تا بانگ زنگ آخرین بر عهده ماست  در یک غروب تیره در گرمای تابستان  من کودکی بودم پر از شادابی و ایمان  درس هنر را سخت می پنداشتم اسان  وای از من و استاد من از اینهمه خوبان  بیچاره من باز ترس بر می داشتم سازی  وان ساز را اسان شمردم از سر بازی  آن مشق انگشت و زبر گیری و صد دانگه  از دست من میشد شنیده بانگ چون غازی  یک عصر با پای پیاده خسته و نالان  از بیم حرف مادرم ترسان و بگریزان  باهم قدم برداشتیم با مادرم رفتیم ...
6 خرداد 1405

تقدیر

مریم حسینیان نازنین جز اولین کسانی بود که دنیای رمان و قصه در نوجوانی من رو با رمان کوتاه  ما اینجا داریم می میریم  استارت زد  دقیقا ظهر روز ۲۱ خرداد وقتی امتحان تیزهوشان رو دادم بابام برام خرید اون کتابو و من نشستم رو تخت مامامان و بابام تو اتاقی که الان مال منه به تاج تخت تکیه دادم و شروع مردم به خوندن خط اول : خانم بودن به چه دردی میخورد .... حس خوب اون کتاب بوی کولر و تابستان میداد بوی تهران قشنگی که از بچگی یادمه نه تهران مصنوعی فعلی ، اون تهرانی که کتابفروشی های ولیعصرش برای یک عمر زندگی کردن کفایت میکرد  چون توی مشهد بود امیدوار بودم بتونم یک روزی ببینمش  پارسال دنبال ایمیلش بودم بهش پیام بدم ...
1 خرداد 1405

مادربزرگ

مادربزرگ بوی عجیب گلاب داشت  در کیف گردنی خودش صد جواب داشت  در چهره اش لطافت و مهری نداشت لیک  در هرکلام کوچک خود صد جواب داشت  با صد هزار قصه و طغیان درون خود در جمع با سکوت خودش ارتباط داشت  با دختران نداشت به رفتار الفتی  اما درون قلب خودش مهر ناب داشت  گرچه درون زندگیش او خوشی ندید  اما ندیده ام که به لب اعتراض داشت  در وقت هر نماز به زانو نشسته بود با دست پر دعا ز نیازش نماز داشت  چایش همیشه عطر گل میخک و تنش در روسری روشن خود عطر راز داشت
1 خرداد 1405