وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

در بزم توام

در بزم توام حتما آنجا که تو خواهی  انجا که تو مانی و تو خواهی و تو خوانی انجا که  تو خواهی و گویی که بمانم  ‌آنجا که بخوانی و گویی که بمانی
19 خرداد 1402

شعری از شیخ بهایی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یا نه؟ ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی‌جوید و من صاحب خانه هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هرجا که روم پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو ...
17 خرداد 1402

نام...

نام : آتش مرا میسوزاند... اتش مرا میسوزاند.. ابراهیم نیستم که گلستان شود برایم.. پس بیش ازین... با اتش خشمت ..کبابم مکن من ، کتیبه ای نانوشته ام  گل خامی هستم که هرگز نپخته ام.. میدانم ، میدانم  اما لایق این اتش سخت هم نیستم.. تو ، مرا بنویس  من خودم از شرم نگاه گرمت  خواهم سوخت.. بگذار در خود بسوزم با اتش خودم  تا که از اتش خشم تو  بگذار در خاطرم مهربان بمانی  و من در خاطرت ققنوس جاودان باشم  که با هر لبخندت  اتش بگیرم  و از نو متولد شوم تا اینکه از شعله خشمت  بسوزم و تا ابد در خاکسترم بمیرم ... هدیه به مردی که از نظرم...
10 خرداد 1402

اواز عشق🌸❤️

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست در دل ما درنگر هر دم شق قمر کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان ...
6 خرداد 1402

هما

اگر از هما بپرسی  که کجا خانه ی دل هست  به جواب تو بگوید  نتوان خانه دل رفت  در این خانه چه قفل است  نتوان رفت به انجا  به جز اینکه تو بگویی  که علیست حامی ما  در هر خانه که باشد  که دران قفل بماند همه از نام علی او  نتوان قفل بماند گره از هر چه که خواهی  بکند باز که نامش  شده است شفای هر جان  همه شیعه ها علی جان..
1 خرداد 1402