شایعه ای در مورد من : مادر و پدر پزشک !
یه روز تو سالن مطالعه مدرسمون یکی ازم پرسید تو دانشجویی ، منم نه گفتم اره ، نه گفتم نه ، خندیدم و گفتم : شاید ، خودت چی فکر میکنی ، طرف هم گفت به نظرم بهت میخوره دانشجو باشی ، منم خندیدم گفتم خوب پس هرچی فکر میکنی
اون روز گذشت و گذشت از فرداش من تا یه هفته نرفتم سالن ، بعد یه هفته همون از دم در که وارد سالن شدم ، ناظمه اش(که یکمی فضول تشریف دارند) پرسید سایه تو مامانت دکتره؟ گفتم نه ، گفت بابات چی؟ گفتم نه!
خلاصه رفتم داخل و هر سه ثانیه یبار یکی می اومد می گفت تو مامان بابات دکترن؟
اخرش رفتم ته و توی قضیه رو در اوردم دیدم بلههه! یک ادم بیکار و علاف که من حتی نمیشناسمش و نمیدونم کیه ، یک کلاغ چهل کلاغ راه انداخته برای من ، الان همه فکر میکنن من دانشجوی ترم دوم هستم ، مامانم جراحه ، بابام متخصص مغز و اعصاب !(چه خوش اشتها)
تازه یکی اصرار داشت من مطب مامانتم رفتم 🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️😂😂💔(جدی ؟ پس چرا نمیاد منو از اینجا ببره😂😂🤦🏻♀️🤦🏻♀️)
حالا من از اونجا دراومدم و اومدم یه سالن مطالعه دیگه ، ظاهرا یکی از بچه های سالن مطالعه قبلی الان مثل من اومده اینجا منو شناخته ، چون امروز مسئول این سالن جدیده ازم پرسید میگن مامانت دکتره؟🤦🏻♀️🤦🏻♀️😂😂💔💔




شایعه ای در مورد من : مادر و پدر پزشک ! 

