وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

یک ماجرا

1404/1/9 13:45
نویسنده : سپیدار
174 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب تمام مدت مهمونی خونمدن  از جلو در دوقلو های فامیلمون که ۵ سالشونه دستامو گرفته بودن و نمیگذاشتن هیچ کاری کنم هر دقیقه میگفتن لاک بده (پسر هستن !) و سری پیش هم رو فرش اتاقم لاک ریختن ...فرش که تازه شسته بودم 

میگفتم برید اخرشب میدمتون .. میگفتن نه..بده 

اون وسطا که چای بیار و بشقاب بده و.... این دوتا لباس و روسری منو محکم گرفته بودن 

مامانشونم هیچ..مامانه نگاه هم نمیکرد 

میگفتم برید پیش مامانتون .. باز بر میگشتن 

گفتم هکمی قشنگ شامشو بخوره لاکشو میدم .،.

موقع شام که همه حتی مامان بابام خیلی شیک و مجلسی نشستن به خوردن اونا اومدن که بریم تا من یه قاشق میکردم دهنم محکم دستامو میگرفتن ..

اخرش گفتم بریم حیاط ؟ اروم شدن ...

گفتن بریم به مامانمون بگیم که مامانشون به معجزه وحی الهی بعد از مدتها سخن گفت و گفت اگه میرید منم بیام..😶😶😶

که گفتم نه...الان نه و.(چون سرده بعدا سرما بخورن مقصر سایه جان هستن)...بعد بچه ۲ ساله یکی زد زیر ضجه و شام کوفتمون شد بماند ...

مامانم رفت ی لگو اورد که عیدی اون بچه ۲ ساله باشه ..بچه ۳ دقیقه سایلنت شد 

بعد دقیقا ۳ دقیقه جیغ بنفش از اون بچه در اومد.... که دوقلو ها لگو هاشو کش رفتن .. هرچی مادرشون میگفت داریم میکفتن نه نگاه کن .... اون بدو اینا بدو...اونم تو جایی که سفره پهنه و فلاسک و قوری چای داغ.....

باز که خوب لگو ها تخریب شد ....

نمیدونم سر چی غارتگر مارو هم اذیت کردند .. بعد مامانم اومدغارتگر جوری دعوا کرد که من برگام ریخت ...

اون بچه ۲ ساله ونگ میزد اونا میگفتن بده یهو دیدم الانه که جیغ بزنم (این داستان : خشم سایه)

مادرشونم که ذوق میکرد به بچم قول دادی باید بدی.،،

فکر کن جلو دیگ داغ غذا چهار زانو زدن همونجا تو شلوغی آشپزخونه غذا بخورن...

منم اون وسطا هرچی به مامانم میگفتم یه جیزی بگو میگفت زشته ...😮‍💨

خواهرشونم که هم سن من باشن سرشون تو گوشی... راحت ...

هر دیگه اخرش هی اینقدر اینور و آنور میرفتم هی اون دوتا میگفتن کجا میری، منم میگفتم دارم میرم از دست شما سر به بیابون بزارم .،،اونام میگفتن مام میام 😂😂💔💔😭یه سال تولدم  دوربینو میخواستن بندازن مامانم دعوام میکرد بچرو چیزیش نگو😂😂

ها راستی ،.. 

اینا همونایین که من تو بچگیم بیزار بودم بریم خونشون .... چون تو خونه اینا اینقدر بابت حتی نوع ریتم نفس کشیدنم از مامانم سقلمه و چشم غره و.. میگرفتم ترجیح میدادم برم خونه خودمون بمونم ....... بماند که اگر یک خطای ریزی از من یا یه بچه دیگه از فامیل  سر میزد یا سر هیچی کلا ... وسط خونه با صدای بلند به مامان ها  میگفتن فلانی خانم به بچت تذکر بده بچم ناراحت شد..یا میگفت ابرومون جلو فامیلا رفت..تونو جمع کنید (با همین لحن)....تازه بعدش به خاله بزرگم زنگ میزدن قشنگ دعوا. 

بعدش باز اونیکی فامیلمون که با این بزرگوار جوره زنگ میزد خالم تا قشنگ محکم کاری کنه با این جملات که من خودم به بچه ها به خصوص به فلانیم (شر ترین بچش که افسار گسیخته بود تو بیش فعالی و شری) میگم ارومممم باشن خونه فلانی میربم ....که بچش اصلا هم اینطور نبود ..(این یعنی ما عرضه داریم بچمونو نگه داریم شما ندارید ) 

حالا اینا چوب خطشون پر شده چون  یبار یکسری حرف مفت زدن اون دختر بزرگه اش رو که خیلی اعصابم بهم ریخت بماند

.. ولی اینجوری ول کردن بچش هم بماند ... واقعا متاسفم بابت این نوع اداب معاشرتشون .... 

پسندها (2)

نظرات (1)

🌼 نوشین 🌼🌼 نوشین 🌼
9 فروردین 04 14:02
نمیدونم چرا یسری بچه&zwnjها شونو تربیت نمیکنن و زحمتش می&zwnjافته گردن بقیه! 
چقدر بهشون رو میدی دودفعه جدی برخورد کنی یاد میگیرن هر جایی قانون خودش داره. مهم نیست بذار پدر مادرشون ناراحت بشن 
بچه&zwnjهای فامیل ما اجازه ندارن تنها برن تو اتاق من🗿
سپیدار
پاسخ
کلا کم میبینیم همو
همین دیدار های عیده اگه چیزیشون بگم دعوا درست میشه گفتم که اینا مادر پدرشون خیلی ادمای خاصین کلی برای دعوا پایه ان
بچه یکیشون که همسن منه یک تیکه بهم پرونده حالم بد میشه ازش .....