وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

بهار دلکش۲

ای دلکشا دلبر کشانه برده ای از یاد من یاد دگر را  توبه هرشب میکنم جز تو ندارم خاطری دیگر به سر را  آتشی از عشق و دامت را کشیدی بر سرم  وای بر من که از عشق و شرم تو سوختم و فریادت آمد بر  سرم..... وای بر من که از عشق پاک تو حیران شدم  داد بر من که به سر سودای دیگر آن شدم  شرم بر من که نگاهم آمده بر پشت چشم  چون گمانم میکند چون تو نبیند دیده ام  به وقت یه شب لوس🙂 ...
7 آذر 1401

روز ....🙂

باران نمی بارد

نمی دانم چرا دیگر نباریده است بارانی  بر این بام خاکی و درختان شهرمان نمیبارد باران  به دستان خشک و زخمی کشاورز  نمی بارد باران به صورتهای بی نشاط و خسته ی دانش آموزان نمی بارد باران  که با صدایش اندکی نشاط در دلها جان بگیرد و جوانه بزند  نمی دانم ، نمی دانم ......نمی دانم چرا باران نمیبارد   نمی دانم چرا تب هوای گرم طاقت فرسا نمی شکند اما میدانم ،  دلم لک زده برای سرما  برای درس خواندن در هوای ابری  برای بوی نشاط انگیز خاک نم خورده  برای شب بارانی  برای خبر  بخواب امروز تعطیل است  چیزهایی که گمان نمیکنم  ...
29 مهر 1401

لالایی

از بچگی عاشق جاده و مسیرش بودم.... صدای ماشین برایم همچون لالایی بود ... در خیالم داستانی بود که هرشب و هرروز مرور میشد  جاده گیسوان دختری بود که کوه عاشق آن شده بود.. اما کوه عاشقی سرسخت مثل زمین داشت که نمیخواست معشوقش سهم کس دیگری شود .. پس اورا محکوم کرده بود تا روزی که از جنس زمین شود بر سینه اش بماند و بماند کوه از این دوری خسته بود دختر گیسو کمند قصه ها برای عاشقش گیسوانش را فدا کرد.. انداخت به زیر پای رهگذارن تا از آن عبور کنند و از او برای مجنونش بگویند... تمام کودکیم در میان این خیال پردازی گرفت .. ای وای کوه برفی شده.. امشب عروسی زمین و کوه است.. نقل می ریزند.. موهای دخترک خیس و کثی...
16 شهريور 1401

آهنگ و آهنگ و آهنگ و کمی کتاب

این روزها دائما یا اپرا گوش میدهم یا تصنیف و غرق میشوم غرق... در خاطرات زندگی هایی که سالهاست رنگ شادی از آنها همچون صندوق قدیمی مادربزرگ که حالا اثر کمی از رنگ سبز روشنش باقی مانده ، پریده ؛ اما من یقین دارم که هنوز همچون درون صندوق مادربزرگ ، اگر درون آنرا بجوییم ، به مهر و محبت و گرما میرسیم... ...
13 شهريور 1401

دل که بگیره

صد گره را باز کردم دست را دمساز کروم  کس نکرد برای من گرهی را باز  دست کسی نشد دمساز گره ها کور سدند شنگ شدند  قلب ها هم پر ز رنج شدند  اما کز ندید نشان ز قلب من💔
27 مرداد 1401

دستانم

محبوب جانانم دستانم را بگیر و تا بینهایت ها ببر  امید دارم که دستان تو ، شفادهنده بهاری  از من ناتوان باشند... دستانم را بگیر و تا بی انتهای بیکرانه هایت ببر.. همانا دستان تو حمایت کننده و مراقب بهتری از من هستند.. پوچ نوشت..
26 مرداد 1401