وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

شعر امروز

موضوع انشاد بزرگ شدن را تعریف کنید : در خاطرم ناید بگویم حرف پر سودی  چون لیک ازین گفته نیاید نیک مقصودی  اما چه گویم چاره چیست این زنگ انشاست  تا بانگ زنگ آخرین بر عهده ماست  در یک غروب تیره در گرمای تابستان  من کودکی بودم پر از شادابی و ایمان  درس هنر را سخت می پنداشتم اسان  وای از من و استاد من از اینهمه خوبان  بیچاره من باز ترس بر می داشتم سازی  وان ساز را اسان شمردم از سر بازی  آن مشق انگشت و زبر گیری و صد دانگه  از دست من میشد شنیده بانگ چون غازی  یک عصر با پای پیاده خسته و نالان  از بیم حرف مادرم ترسان و بگریزان  باهم قدم برداشتیم با مادرم رفتیم ...
9 مهر 1402

سایه به زور می نویسد😂💔💔

الان که فعلا کلاس دارم ... ولی بعدا کاملش میکنم... شعر جدیدی که با تخلص ظهور نوشتم شعر : دریا ای از کف ما رفته به هجران به سلامت  خوش می روی و رفته ای از جان به سلامت  با هر قدمت جان به تن خسته دمیدی  رفتی و گذشتی ز همه ، ای به سلامت  در دایره دل همه بودی تو ملامت  آخر چه گذشتی ز دل ای دل به سلامت  در دل همه از رفنتت ای ، حزن دمیده  ای خانه ات اباد تو ای دل به سلامت  رفتی و گذشتی ز همه چون به سلامت  در راه تو من مانده ام و حرف و ملامت  رفتی و گذشتی زهمه تا به قیامت  من در پی تو رفته ام ای دل به سلامت .. ...
20 تير 1402

نام...

نام : آتش مرا میسوزاند... اتش مرا میسوزاند.. ابراهیم نیستم که گلستان شود برایم.. پس بیش ازین... با اتش خشمت ..کبابم مکن من ، کتیبه ای نانوشته ام  گل خامی هستم که هرگز نپخته ام.. میدانم ، میدانم  اما لایق این اتش سخت هم نیستم.. تو ، مرا بنویس  من خودم از شرم نگاه گرمت  خواهم سوخت.. بگذار در خود بسوزم با اتش خودم  تا که از اتش خشم تو  بگذار در خاطرم مهربان بمانی  و من در خاطرت ققنوس جاودان باشم  که با هر لبخندت  اتش بگیرم  و از نو متولد شوم تا اینکه از شعله خشمت  بسوزم و تا ابد در خاکسترم بمیرم ... هدیه به مردی که از نظرم...
10 خرداد 1402

می گذرد

می گذرد .. زمان را میگویم  تو از آن خبر نداری ... میگذرد  انچنان که تو از من گذشتی  سرد و سخت و ...سریع میگذرد  ثانیه های عمرمان را میگویم  چونان قطار روی ریل  و من آنچنان عاشقت هستم که میخواهم  برای یک لحظه بیشتر با تو بودن بر روی ریل بروم  و خود را زیر قطار فدا کنم...  و یا شاید... بیایم ... برای نگه داشتن قطار... قهرمان بشوم...  و نامه های عاشقانه مان را  که در شب های سیاه  با امید سپیدی  با محبت هایی دزدکانه  و عشق ها و لبخند هایی پنهانی برای هم نوشتیم  و عشقمان را  با نگاهی نو  د...
17 بهمن 1401

امیر مومنان ما

رخ بنهید به کعبه  باز شد در بهشت  امد کسی که میکند عدل خدا را در زمین اجرا  و تنها کسی است که  در میان انهمه درد و رنج  همواره یاور والای پیامبر است دست میکشد بر سر  یتیمان مدینه  در مقابل ظلم  نمی ایستد  آنقدر عاشق خداست و حتی در شب وصالش به بهشت و رستگاری هم  در نماز است  آری او علیست  مرهم دردش یک چاه است اما او مانند ستون ایستاده  دشنمان همه بنگرید  علی خانه نشین نمیشود  علی شبانه میرود خانه یتیمان  ای علی خواسته هایمان از به خدا بگو  صدای تو رسا تر است و دستگیرا تر ای علی&nbs...
15 بهمن 1401

دلم

دلم تورا میخواهدت  نه آنگونه که شاعران بگویند  و نه آن گونه که عاشقان قاعده بستند  و نه آنگونه که تو گویی ، فقط همانطور که دلم بنا کند  بی انتها ...... وسیع  گسترده.... ...
14 آذر 1401

شرم و ننگم

شرم و ننگم باد اگر دیگر نبینم روی تو  مرده باد این تن اگر راهی روم جز سوی تو  بشکند این دست اگر غرق نیاز دیگریست  چون جهانی چون تو در بر دارم و چشمم به سوی دیگریست... کور باد این چشم اگر دیگر نبیبنم روی تو  غرق فتنه چشم دیگر ار شوم ای وای من من سوختم  ماه من قدری تحمل پیشه کن این عاشقت  گشته دیوانه دگر راه فراری باز نیست.. پ.ن  این دوبیتیه آخر خیلی یجوری شد موافقید؟🙂 ...
7 آذر 1401