وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

پارت ۴

آخر شب بود همه بعد شام دور هم جمع شده بودند ..... _سایه این عکس کیه پدر بود که با دست به نقاشی روی میز اشاره کرد + این سانا است، یکی از دوستانم غزل وسط حرفش پرید : -همونی که وبلاگ داره ، همونی که تو لس آنجلسه؟؟ +آره همون -خیلی دلم میخواد با این سانای عزیز آشنا بشم:) اما بلند شد و به سمت راه پله رفت: -شب همه بخیر و برادر کوچیکه ، هری ، به تابعیت از اون هم رفت به سمت اتاقش تا بخوابه .... کمی بعد آدری با ظرف بزرگی وارد شد : _ ببینید چیا آوردم میوه های کاکتوس ! سایه گفت +آدری اینا ترشن خوشمزه نیستند..... آدری گفت -حالا هرچی بدویین بیاین ، مامان خانم نوبتی باشه .... نوبت شماست +آدری من از اینا بدم میاد _ بدم میاد و ..... نداره...
21 آبان 1400

روزهای سپید من پارت ۳

+سلام به همه این صدای پدر خانواده بود که بالاخره از دفترش اومده بود ... _سلام بابا نمیدونی امروز سایه چه داد و غالی راه انداخت 😂 این صدای دختر کوچیکه بود که مثل همیشه داشت چغلی سایر اعضای خونه رو به پدرش می‌کرد.... - برام تعجب داشت اگه نمیکرد بعد هم خطاب به همسرش مامان خانم گفت : _سایه نگفت که میاد امشب اینجا یا نه؟ +فکر نکنم ولی میاد ..... راستی ..... ولش کن بزار بعدا بگم.. -سلام به همه این صدای سایه بود که تازه آمده بود ... آدری گفت : +سلام سایه جان چه عجب خواهر اخمالوی ما یکمی مهربون شده😜😜😜 -بسه آدری اینقدر مزه نریز۰_۰ پدر گفت : -روزت چطور بود.... سایه با حالتی نیمه دلخور و نیمه بی تفاوت گفت : -هیچی... پدر گفت -راس...
19 آبان 1400