روزهای سپید من پارت ۱۵
سایه مهربان گفت : +به شرطی که داستانت رو برام بیاری و روی درس هات هم جدی کار کنی و اگه میخوای کالج قبول بشی شبها بیای پیش من تا بهت درس بدم . کیتی بغلش کرد و گفت : _ اما حضانت من ؟ +حتی اگه شده خودم حضانتت رو قبول میکنم چون نیدونم دوست داری بری اونجا و مستحق آینده ی خوبی هستی ... برق شادی سراسر وجود کتی سده بود و چنان سایه را در آغوش گرفت که عینکش کج شد و افتاد! کم کم اوضاع روال عادی و سابق خود را گرفته بود. کتی ، دخترک مرموز تا پاسی از شب در اتاقک سایه به تمرین دروس لاتین و... می پرداخت و سایه در شگفت بود از این پشتکار دخترک کوچک! روزهای متوالی زیادی ، در این قلعه ی مخوف ، پی در پی میگذشت.. تنها کسانی که گاهی به او سر می&zwnj...








