وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

روزهای گاهی سیاه ، گاهی سپید برای من پارت ۱۶ یک سایه سیاه برای سایه

وقتی خداحافظی و بدرقه تمام شد ، صدای هق هقی خفیف از راهرویی که خوابگاه دختران A2 بود! کسی آرام هق هق می‌کرد و دیگری شانه هایش را نوازش می‌کرد... سایه متوجه شد که او کتی است که هق هق های خفیف سر می‌دهد، برای همین بدون گفتن کلمه ای از آنجا رفت. نگاهی به ساختمان آجری آنجا کرد و برای همیشه دبیرستان دخترانه را ترک کرد.. هدیه های کریسمس روز قبل از طرف سایه آمده بود و همه منتظر او بودند ،تنها پدر بود که هیچ هدیه ای جانب سایه دریافت نکرده بود و همچنان در حال غرولند بود : +یعنی چه؟ یعنی حتی یک کارت پستال نفرستاده ... اما که با شوق گلهای نرگس رو رز را در گلدان می گذاشت گفت : _اصلا ازش توقع هدیه هایی به این قشنگی و با سلیقه ا...
7 اسفند 1400

تولد قمری😅😅😅😇😇😊😊😊😊😊😊😌😌😌😌

سایه عزیزم همیشه پر انرژی بمون  خودتو تبدیل به نسخه ی بهترت کن و کاری کن خیالات و رویاهات ،  تبدیل به واقعیت محض بشه😍😍😍😊😊😊 ۲۳ رجب تولدت مبارک  ...
6 اسفند 1400

Hi

Hello I do not have anything to say! Some people misunderstand others Unfortunately, no one else understands We are not going to see ourselves better and more important just because of small posts (such as rank and position in exams)!
4 اسفند 1400

خدایا

خدایا سلام خوبی ؟ این نامه ام رو با تایپ می‌نویسم ولی میدونی که نامه هارو خودت با دقت میخونی و با حوصله جواب میدی ..... خدایا ازت یک خواهش کوچیک کوچیک دارم ظهور عزیز زهرا رو تعجیل بفرما  آمین
3 اسفند 1400

روزهای سپید من پارت ۱۵

سایه مهربان گفت : +به شرطی که داستانت رو برام بیاری و روی درس هات هم جدی کار کنی و اگه میخوای کالج قبول بشی شبها بیای پیش من تا بهت درس بدم . کیتی بغلش کرد و گفت : _ اما حضانت من ؟ +حتی اگه شده خودم حضانتت رو قبول میکنم چون نیدونم دوست داری بری اونجا و مستحق آینده ی خوبی هستی ... برق شادی سراسر وجود کتی سده بود و چنان سایه را در آغوش گرفت که عینکش کج شد و افتاد! کم کم اوضاع روال عادی و سابق خود را گرفته بود. کتی ، دخترک مرموز تا پاسی از شب در اتاقک سایه به تمرین دروس لاتین و... می پرداخت و سایه در شگفت بود از این پشتکار دخترک کوچک! روزهای متوالی زیادی ، در این قلعه ی مخوف ، پی در پی می‌گذشت.. تنها کسانی که گاهی به او سر می&zwnj...
3 اسفند 1400

روزهای سپید من پارت ۱۴

کتی بریده بریده گفت : _برام یه کاری بکن ... سایه نگران گفت: _ چی عزیزم ؟ کیتی با ضجه خودش را در آغوش سایه انداخت و ناله گفت : _ بپرس حال رابین خوبه ؟ جاش راحته ؟ درس میخونه؟ غذا میخوره ؟ رابین بچه ی خوبیه ؟ دیگه از تاریکی نمیترسه ؟ بهونه ی منو نمیگیره؟ حواسش به رابین من هست ؟ سایه دست نوازشی به سر کتی که حالا خودش را در آغوش سایه انداخته بود و هق هق میگریست کشید و گفت : _چیشده؟ برام ماجرا رو تعریف کن +شش سالم بود ... میخواستم بریم خانه ی عمه لوسی ... توی جاده... شب بود ... برادرم خواب بود ... یک راننده ی تریلی .... ماشین افتاد به دره.. من و رابین رو بردند نوانخانه .. دادگاه حضانت مارو به عمه لوسی نداد چون پیر بود و مریض، با این حال...
2 اسفند 1400

اگه یک روزی خواننده ی محبوبت ، از دنیا پاک بشه چی میکنی ؟

هیچی😐💔 اصلا برام مهم نیست💔😐 پامیشم میرم فن یکی دیگه میشم😐💔 حالا اگه فیلم محبوبت حذف بشه چی؟ دو روز گریه میکنم روز سوم میرم یه چیز دیگه میبینم🙂💔 حالا اگه فیلم محبوبت واقعی باشه؟ نمیدونم...🙂💔 یا البفضل 😱😱😱😱😱😱🙃🙃💔💔💔 ...
2 اسفند 1400