روزهای گاهی سیاه ، گاهی سپید برای من پارت ۱۶ یک سایه سیاه برای سایه
وقتی خداحافظی و بدرقه تمام شد ، صدای هق هقی خفیف از راهرویی که خوابگاه دختران A2 بود! کسی آرام هق هق میکرد و دیگری شانه هایش را نوازش میکرد... سایه متوجه شد که او کتی است که هق هق های خفیف سر میدهد، برای همین بدون گفتن کلمه ای از آنجا رفت. نگاهی به ساختمان آجری آنجا کرد و برای همیشه دبیرستان دخترانه را ترک کرد.. هدیه های کریسمس روز قبل از طرف سایه آمده بود و همه منتظر او بودند ،تنها پدر بود که هیچ هدیه ای جانب سایه دریافت نکرده بود و همچنان در حال غرولند بود : +یعنی چه؟ یعنی حتی یک کارت پستال نفرستاده ... اما که با شوق گلهای نرگس رو رز را در گلدان می گذاشت گفت : _اصلا ازش توقع هدیه هایی به این قشنگی و با سلیقه ا...







