وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

عیدتون مبارک 😍🤩

امشب از ذوق آمدنت دل ما قرار ندارد زبان قَلَمَم ‌بند آمده از شوق عطر تو ☺️ آمدی برکت زندگی... 🌹 روشنی دیده... 😍 شور جوانی... 👌 معنی ایمان... 💓 آمدی هستی عاشق ها شوی آمدی تاج بندگی ام شوی قدم به چشم عاشقانت گذاشتی پادشاه دو عالم چگونه دل و جانم نلرزد برای کسی که نه فقط ملائک، نه فقط پیغمبران و کائنات و هستی،  که خدا خاطرخواه اوست... فدای قدم های پاکت خوش آمدی جانم به قربانت... ‌حسین جاااان ❤️ #میلاد_امام_حسین علیه السلام 🌺 #مبارڪ_باد🌺 ...
14 اسفند 1400

بدبختی های نازنینم 🙂🙂

روز شنبه ی من با عجله جواب دادن به سوالات همانا و جا انداختن یک سوال همانا  تاخیر و کند بودن نت همانا و بدبختی همانا  خدا صبر دهد همانا🙂🙂🙂🙂 ...
14 اسفند 1400

مولانا می‌خواند

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست لطف خدا یار شد دولت یاران رسید آمد خورشید ما باز به برج حمل معطی صاحب عمل سیم شماران رسید طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید بر مثل وام دار جمله به زندان بدند زرگر بخشایشش وام گزاران رسید جمله صحرا و دشت پر ز شکوفه‌ست و کشت خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار آمد میر شکار صید شکاران رسید آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا بلبل سرمست ما ...
12 اسفند 1400

روزهای گاهی سیاه ، گاهی سپید برای من پارت ۱۷ دوستی دوباره

دلش برای کیتی گرفته بود ، از اینکه بد قولی او ممکن است چه ضربه ی روحی بدی به وی زده باشد...... جو بیدار شده بود و کم کم وقت فرود آمدن هواپیما بود... وقتی هواپیما فرود آمد وقتی همه مسافران بلند شده بودند که از هواپیما بیرون بروند ، جو در حالی که داشت خودش را مرتب می‌کرد ، گفت : _و قتی رفتیم بیرون بریم چند تا هدیه بگیریم. سایه گفت : _باشه. سپس هردو همراه با بقیه مسافران از هواپیما خارج شدند. وقتی که از پله های هواپیما پایین می آمدند ، حسی به سایه میگفت: _اتفاقات ناگواری در راه است.. آن دو وقتی چمدان هایشان را از قسمت باربری برداشتند ، به سمت سکوی پذیرش رفتند تا از فرودگاه خارج شوند.. در این فاصله در دبیرستان چه می گذشت.. صبح زو...
9 اسفند 1400

😶😶😶😶😶😶سایه دلتنگ مهربون 🙂🙂🙂🙂🙂

سایه دلتنگ مهربون اینروزا هر چی درس و بدبختی بود روی سرش آوار گشت 🙂 ای خدا🥲🥲🥲 دم عیدی چقدر امتحان برای ما گذاشتید ؟ امروز حسابی حالم قشنگ شد 🙂🙂🙂 پرنده ای که تابستون جلوی پنجره اتاقم هرروز صبح زود و آخر شبها به آوازش مهمونم می‌کرد،  دوباره برگشته🙂🙂🙂🙂 صدای آبشار میده چهچه هاش  ندای دریا میده همون صدا  صدای زیبای قشنگ خوب اون می‌کرد هرروز رو تازه برامون  وقتی بارون میزد با دوستاش اومد لای گل یاس نوجوانه زده ی من پناه گرفتند😍😍 پرنده ی مهربون قشنگم خوش اومدی ! روزای اولی که اینجا اومده بودم  یکبار براتون نوشته بودم که ، صبح زود پا...
8 اسفند 1400