وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من 21

سایه برخواست و ارام زیر نگاه هزاران چشم اشک بار اتاق را ترک کرد برای اولین بار احساس آرامش میکرد.. در اتاقش باز بود ، لابد باز جو رمان های جدیدیش که از دست دوم فروشی بغل عمارت گرفته بود ، کش رفته بود ... سایه زیر لب گفت : -از دست این خانم جووووووو و ر فت اما نخوابید! در کمال حیرت از خودش تمام شب با بازی جدیدی که روی لپ تاپش ریخته بود سرگرم شد و در انتها  با دیدن اشعه های ناشی خورشید در سحرگاه ، از هوش رفت.. چند ساعت بعد ناگهان با صدای زنگ کلاس ها با ترس از خواب پرید ، فوری آبی به صورتش زد و یک فنجان قهوه فوری درست کرد و فنجان به دست با موهای برآشفته به کلاس پر ماجرای همیشگی اش رفت. خمیازه بلندی کشید و گفت...
24 تير 1401

سلام

سلام به وبلاگی که نمیتونم نظراتمو جواب بدم:/ چطوری؟ راستی ؟ فاز جدید من مشخص شد  گویندکی کتاب صوتی :)
23 تير 1401

دختر آفتابگردان

و من همان دختری هستم که شبها با خیال فردایی بهتر به خواب میرفت  من همانم که گندمزار گیسوانم در میان مزرعه آفتاب گردان ها در تلاطم بود اگر شاید کسی میگذاشت گلی بچینم  رنگ چشمانم هم  همپوش آفتابگردان ها میشد.... ...
22 تير 1401

به این هنرمند خسته نباشید نمیگویید؟