روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من 21
سایه برخواست و ارام زیر نگاه هزاران چشم اشک بار اتاق را ترک کرد برای اولین بار احساس آرامش میکرد.. در اتاقش باز بود ، لابد باز جو رمان های جدیدیش که از دست دوم فروشی بغل عمارت گرفته بود ، کش رفته بود ... سایه زیر لب گفت : -از دست این خانم جووووووو و ر فت اما نخوابید! در کمال حیرت از خودش تمام شب با بازی جدیدی که روی لپ تاپش ریخته بود سرگرم شد و در انتها با دیدن اشعه های ناشی خورشید در سحرگاه ، از هوش رفت.. چند ساعت بعد ناگهان با صدای زنگ کلاس ها با ترس از خواب پرید ، فوری آبی به صورتش زد و یک فنجان قهوه فوری درست کرد و فنجان به دست با موهای برآشفته به کلاس پر ماجرای همیشگی اش رفت. خمیازه بلندی کشید و گفت...







