این داستان : سوسن ته گرد2
شعرم
در دلم انبوه حرف است و چه افسوس و دریغ هیچکس نیست غبار غم دل را روبد
نویسنده :
سپیدار
23:34
شعرم
کاش میشد گفته باشم حرف خود را بر کسی وان کس بس راز دار و پرده دار بی کسی اوخ از درد خودم محبوس در شعرم ولی سِّر هر ادم کنم شعر و سخن با هر کسی..
نویسنده :
سپیدار
23:34
شعرم
و تو مثل همان صبحی هستی که حتی بعد از چندین سال بازهم با به خاطر اوردنش روحم نوازش میشود و با یاد او جانم جوانتر میشود
نویسنده :
سپیدار
23:32
شعرم
کاش میشد کسی مرا میسرود و در میان قافیه های غزل هایش جای میداد و در میان مثنوی هایش میهمانم میکرد دلشکسته بودم کاش میشد کسی بود تا دل شکسته من را چونان قطعه های پازل در میان چهار پاره هایش میگذاشت شعر نو از ته دفتر شعر برخواست و نیما دستی بر سرم کشید من را سپرد به دست کسی که نگاهش بوی باران داشت چشمهایش عطر شبنم و عطر دستانش عطر شکوفه های نارنج بود در نخستین روز از بهاران او به من گفت نمیخواهد اینقدر افسوس بکشی تا کسی باشد که تورا با اشعار خود درآمیزد من تورا یافتم آری، تو ، همانی&n...
شعرم
همه تن چشم شدم خیره شدم ترا ندیدم تو کجا ی من نهانی که ز تو نشان ندیدم اگر از روز و شب و سال و مه و حال خبر دار به کجا روم اگر من رخ تو مها نبیبنم ...
نویسنده :
سپیدار
23:32






