وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۶

سایه به پایین رفت و دید که جو خیلی زود با مالی صمیمی شده و حسابی با هم گرم گرفتند... سایه روی یکی از صندلی های میز ناهار هوری منبت کاری شده نشست و خطاب به مالی گفت : _هنوز خونه هامونو تحویل ندادند ؟ مالی گفت : _خونه ما کم کم داره تکميل میشه تابستون کاملا آماده است ولی خونه شما میزان تخریبش مثل اینکه بالا بوده.... مادر سایه گفت : _ما که تا پایان پروژه اینجاییم ، میتونی بری خونه ما.. سايه فوری گفت : _نه ممنون ناگهان مارک پسر وسطی مالی که همسن هری و اما بود آمد درون آشپزخانه ... سایه که دلش کمی کل کل میخواست گفت : +ستون رو رد نکنی پهلوون ! ولی انگار مارک حوصله نداشت ، برای همین بیخیال گفت : +درختا کنار شما هیچن ! و سپس دوباره به ب...
4 فروردين 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۵

اسمیتلینک چرخی زد و گفت : _ ببین اینجا یه نامه هست از اینکه امروز ساعت ۲ دو تا بلیط برای من و تو هست تا به روستای کارن لایر بریم .. +از طرف کی ؟ _خانم اسمیت کیتی شوکه شده بود و دو دستش را بر دهان برده بود.... از آن سو در قرارگاه : سایه وارد خانه شد و به سوی آشپزخانه رفت ، جو پشت سرش کنار در آشپزخانه ماند. سایه : +دیری دیدینگ ! یک سورپرایز دارم! ناگهان جو وارد شد . نفش مادر در سینه حبس شد و به سوی جو رفت ... سایه از شوق نمی‌دانست چه کند ، پس به بالا رفت... هری جلو پاگر دوم نشسته بود . سایه کنارش نشست و گفت : +بقیه کجان؟ هری آشفته نگاهش کرد : _نمیدونم .. سپس دوباره دست هایش را میان موهای آشفته اش برد . سایه بلند و معترضا...
3 فروردين 1401