شعرم
در عجب خواهم بود
که چرا مردم شهر
غافلند از سِرّم
از سخن های بلند
و نگاهی کوتاه
پی یک هم صحبت
و چرا این انسان
نتوان بود به قدر کافی
خوب یا حتی کم
مهربان ، دوست و کم
و کمی هم دانا
که بداند سرّ و همه اسرار مرا
سر این درد نهان
و بداند سر
مردمان را نکند
فاش ، اما که دریغ
من نمی دانم ای
که کسی هست
و کسی خواهد بود
با چنین شرط و شروط ؟
و دریغ از بودن
که کسی باید بود
که مرا همدرد و
و مرا هم صحبت
ولی از درد سخن
نه مرادیسات مرا
از نیان سختی
و نه یاری دارم
بهر این حرف و سخن..

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




شعرم 
