وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

چطور انسان باشیم؟

چطور انسان باشیم؟ 1. روی رفتارهای منفی کار کنید آیا رفتاری دارید که آن را دوست نداشته باشید؟ زمانی که آگاهی بیشتری از خودتان پیدا کنید، یعنی اولین مرحله برای یادگیری رفتارهای مثبت و بهتر شدن در زندگی را آموخته اید. آیا تا به حال آرزو داشتید که به یک فرد متفاوتی در زندگی تبدیل می شدید؟ هیچ کس انسان عالی و کاملی نیست. پس باید یاد بگیرید که خودتان را بشناسید، جنبه های منفی را شناسایی کنید و یاد بگیرید که آن ها را به یک رفتار مثبت تبدیل کنید. 2. ایده آل خود را شناسایی کنید فقط تصور کنید که تصویر ایده آل از خودتان در ذهنتان چیست. سپس تمامی ویژگی هایی که در ذهنتان است را روی کاغذ بنویسید و شروع کنید آن را در خودتان اجرا کنی...
19 شهريور 1401

لالایی

از بچگی عاشق جاده و مسیرش بودم.... صدای ماشین برایم همچون لالایی بود ... در خیالم داستانی بود که هرشب و هرروز مرور میشد  جاده گیسوان دختری بود که کوه عاشق آن شده بود.. اما کوه عاشقی سرسخت مثل زمین داشت که نمیخواست معشوقش سهم کس دیگری شود .. پس اورا محکوم کرده بود تا روزی که از جنس زمین شود بر سینه اش بماند و بماند کوه از این دوری خسته بود دختر گیسو کمند قصه ها برای عاشقش گیسوانش را فدا کرد.. انداخت به زیر پای رهگذارن تا از آن عبور کنند و از او برای مجنونش بگویند... تمام کودکیم در میان این خیال پردازی گرفت .. ای وای کوه برفی شده.. امشب عروسی زمین و کوه است.. نقل می ریزند.. موهای دخترک خیس و کثی...
16 شهريور 1401

آهنگ و آهنگ و آهنگ و کمی کتاب

این روزها دائما یا اپرا گوش میدهم یا تصنیف و غرق میشوم غرق... در خاطرات زندگی هایی که سالهاست رنگ شادی از آنها همچون صندوق قدیمی مادربزرگ که حالا اثر کمی از رنگ سبز روشنش باقی مانده ، پریده ؛ اما من یقین دارم که هنوز همچون درون صندوق مادربزرگ ، اگر درون آنرا بجوییم ، به مهر و محبت و گرما میرسیم... ...
13 شهريور 1401

زندگی چرا عجیبی؟

 . مرورگر شما پخش آنلاين را پشتيباني نمي کند دانلود آهنگ جديد زندگی چرا عجیبی ؟ چرا آرام و بی دردسر نیستی؟ چرا کمکی نمیکنی؟ چرا فقط اذیت داری؟ زندگی جانم؟ حرف اصلی تو چیست... میخواهم از خودم بگویم.. کودکی آرام و بی دغدغه در کوچه های تنگ و گشاد مشهد.. دوچرخه ی سبز.. کوچه ی ساختمان صبا نوشین ، زینب ....امیر ، همبازی های کودکی.. باغ ملی... شبهای سرد و گرم.... شهر شلوغ خاطراتیست که مرا تا بی انتها برده.. هرشب موقع خواب در مغزم تکرار میشود.. چه کنم؟ خواب...خیال ..رویا ندگی با من نرم بشو ...
4 شهريور 1401

دل که بگیره

صد گره را باز کردم دست را دمساز کروم  کس نکرد برای من گرهی را باز  دست کسی نشد دمساز گره ها کور سدند شنگ شدند  قلب ها هم پر ز رنج شدند  اما کز ندید نشان ز قلب من💔
27 مرداد 1401

دستانم

محبوب جانانم دستانم را بگیر و تا بینهایت ها ببر  امید دارم که دستان تو ، شفادهنده بهاری  از من ناتوان باشند... دستانم را بگیر و تا بی انتهای بیکرانه هایت ببر.. همانا دستان تو حمایت کننده و مراقب بهتری از من هستند.. پوچ نوشت..
26 مرداد 1401