بر گیسویت
بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه بگشا ز مویت گرهی چند ای مه تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه دل در مویت دارد خانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه در حلقه مویت بس دل اسیر است بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه بر گیسویت ای جان، کمتر زن شانه چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه بگشا ز مویت گرهی چند ای مه تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه دل در مویت دارد خانه مجروح گردد چو زنی هر دم شانه ...
نویسنده :
سپیدار
15:54
به این هنرمند خسته نباشید نمیگویید؟
...
نویسنده :
سپیدار
19:03
یه روزی یه دختر
یه روزی یه دختر لبش باز میشه به خنده دلش صاف میشه مثل یک پرنده چشاش میت میشه با آواز پرنده دلش شاد میشه و از ته دل میخنده اون داره رویای های دوری که میخواد یک کمی صبوری اما دختر خیلی عجوله ریزه میزه و خیلی فضوله میترسه نشه رویای بزرگش یه وقت باعث شکوفایی و رشدش اما نمیدونه چند وقت پیشا خدا زده مهر قبولی به این رویا ها پ.ن بیاید تو کامنتا صحبت کنیم🙂
نویسنده :
سپیدار
13:33
نقاشی من😅
راستی یه سوال؟ خوشنویسی با خودکار رو ادامه بدم یا طراحی؟ ...
دید که رسوا شد ، دلم
دیدی که رسوا شد دلم؛ غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دلِ بی آرزو عاشق شدم! با آن همه آزادگی؛ بر زلف او عاشق شدم ای وای اگر صیاد من؛ غافل شود از یادِ من… قدرم نداند…. فریاد اگر از کوی خود؛ وز رشته ی گیسوی خود بازم رهاند دیدی که رسوا شد دلم؛ غرق تمنا شد دلم در پیش بی دردان؛ چرا فریاد بی حاصل کنم؟! گر شکوه ای دارم ز دل؛ با یار صاحبدل کنم وای ز دردی که درمان ندارد… فتادم به راهی، که پایان ندارد از گل شنیدم بوی او؛ مستانه رفتم سوی او تا چون غبارِ کوی او؛ در کوی جان منزل کند وای ز دردی که درمان ندارد! فتادم به راهی؛ که پایان ندارد! دیدی که رسوا شد دلم؛ غرق تمنا شد دلم دیدی که در گ...
نویسنده :
سپیدار
23:37
مثنوی معنوی
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست ب...
نویسنده :
سپیدار
13:53
او تعطیل شد
کلاس ادبیات مدرسه ی ما..
...









