وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

امیر مومنان ما

رخ بنهید به کعبه  باز شد در بهشت  امد کسی که میکند عدل خدا را در زمین اجرا  و تنها کسی است که  در میان انهمه درد و رنج  همواره یاور والای پیامبر است دست میکشد بر سر  یتیمان مدینه  در مقابل ظلم  نمی ایستد  آنقدر عاشق خداست و حتی در شب وصالش به بهشت و رستگاری هم  در نماز است  آری او علیست  مرهم دردش یک چاه است اما او مانند ستون ایستاده  دشنمان همه بنگرید  علی خانه نشین نمیشود  علی شبانه میرود خانه یتیمان  ای علی خواسته هایمان از به خدا بگو  صدای تو رسا تر است و دستگیرا تر ای علی&nbs...
15 بهمن 1401

روز ....🙂

۳ ..۲...۱ ...اهم اهم اینجانب خانم سایه هستم بعد یکهفته قطعی نت

نتمون رو ظاهرا حجمش تموم شده بود و پرداخت نکردیم قطع کردن 😶 اولا ! عینکی شدم ، نمره یک چشمم ۱ و اونیکی ۰ از چهارشنبه دارم تمرین کار با عینک میکنم و امروز دیگه رسما بهش عادت کردم حتی الان بدون عینک انگار یچیزیم کمه😂 دوما ! درسامون یک عالمه تغییر عجیب و غریب داشت که دیگه سرم درد گرفت  ولی از ته ته ته دلم خوشحالم که دبیرمون برنشت سرجاش و اون دبیره نیومد🙂(البته هنوز دبیر فیزیکمون همون خانمه) سوم! اینروزا بدون نی نی وبلاگ خیلی غریبی و دلتنگی میکردم چون اینجا تنها مرهم من بود🥲 چهارم دارم روی تلقین و اثراتش تحقیق میکنم🙂 مدرسه امروز بهمون یه فلش ۳۲ گیگ داد راستی...  خیلی خوشحالم برگشتم🙂🙂 پ.ن ...
9 مهر 1401

مسافرت به ساری

سلام! دیروز ظهر اومدیم ساری الان هم روز اولیه که اینجاییم! امروز رفتمدریا همینطور جلو میرفتم که یهو زیر پام خالی شد ، هرچه تقلا کردم ، به موج ها حتی چنگ زدم که نیوفتم ، ولی ....کلا موش ابکشیده شدم ، سوسن خانم (اسم مستعار غارتگر)بنده رو با شن و...مورد فیص قرار داد 😒🤣🤣💔💔🥲 بابامم هم رفت موتور چهار چرخ سوار شد (منم میرم😒😂) الانم اومدیم و قراره عصر با سوسن خانم دوباره گشت بزنم * *خاطره دیروز : دیروز بعد ناهار همه خوابیدن منم با سوسن مهربانم رفتیم بیرون (تو شهرک بودیم) میگفت گمم نکنی و همراهمم میومد 😐😐❤️ رفتیم پارک سوار تاب شدیم و کلی خرابکاری دیگه... و برگشتیم🙂❤️ راستی ، امیدوارم یاس جونم خوب بشه❤️❤️❤️ ...
12 مرداد 1401

به این هنرمند خسته نباشید نمیگویید؟

یه روزی یه دختر

یه روزی یه دختر لبش باز میشه به خنده  دلش صاف میشه مثل یک پرنده  چشاش میت میشه با آواز پرنده  دلش شاد میشه و از ته دل میخنده  اون داره رویای های دوری  که میخواد یک کمی صبوری  اما دختر خیلی عجوله  ریزه میزه و خیلی فضوله  می‌ترسه نشه رویای بزرگش یه وقت باعث شکوفایی و رشدش اما نمیدونه چند وقت پیشا  خدا زده مهر قبولی به این رویا ها پ.ن بیاید تو کامنتا صحبت کنیم🙂
17 تير 1401

مرد سالخورده ی مهربانم..خاطره سوم

پدر بزرگم مغازه دار بود،  از آن دکان های قشنگ قدیمی داشت که بوی پفک نمکی میداد  تو یخچال البرز قدیمیش ، مر شیشه های پپسی و کانادا و کوکا کولای سیاه بود  ادویه داشت ، شامپو گلنار و تخم مرغی داشت ، صابون گلنار و عروس سبز داشت ، سبد میوه اش پر نوبرانه بود .. بالای یخچال البرزش پر از کیسه های رنگارنگ آبنبات ترش و ابنبات قیچی و یک مدل شکلات سفت بود! دفتر نسیه اش خالی.... آبروی افراد مستمند مهم تر از پول و بدهکاریشان بود ... راستی ! اسم مغازه اش عدالت بود .. مثل کارهایش.. از خانه تا مغازه راهی نبود ، گرچه بیشتر وقت در مسجد نماز میخواند.. یک سال تابستان از خانه اش با دایی رفتم مغازه اش... مثل ...
16 تير 1401

نگو بدرود

نگو بدرود نگو این لحطه ی رفتنه  نگو بدرود الان موقع جداشدنه نگو تنها بشینم نگاه کنم رفتنتو نگو اینجا بمونم گریه کنم برای تو  نگو بدورد نگو این لحظه مال ما نیست  لحظه ی بدرود برای ما عاشقا نیست  نگو بدرود ، سلام وقت رسیدن ماست دستامو بگیر خدایا وقت رسیدن ماست نگو بدرود خداحافظیا تموم شده  نگو حالا دیگه زندگیا ماتم شده... وقتی من شاعر میشم🙂
4 تير 1401