روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۱۹ اگه تونستید نظر بدید
دو روز برای کتی مثل جهنم بود ، ساعتهای متوالی در راهرو با اضطراب قدم میزد و دائما به این فکر میکرد که چطور آقای اسمیت قرار است به او کمک کند ، اما برعکس سایه بسیار آرام و بدون هیچ استرس و دغدغه ای مشغول انجام کارهای روزمره اش بود . کتی هربار اورا دیده بود یا قرار بود با خواهرش به بیرون برود یا داشت همراه خواهرش از قدم زدن عصر گاهی بر میگشت. بالاخره روز شنبه کتی با صدای حیغ سایه و جو به سرعت به طبقه ی پایین آمد و در چهار چوب در با مردی موجه که سنش از ۴۸ به بیرون تجاوز نمیکرد و عینک مستطیل شکلی با دسته ی سیاه بر صورت داشت ، مواجه شد. پس از چند دقیقه دریافت که او همان پدر سایه و جو ، آقای اسمیت است. با سقلمه ای که سایه به کتی زد ، او ...




