وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

برای خودش...

برای من.. من عزیز زیبای قشنگ مغرور خاص!... اینروزها درگیرم! درگیر موسیقی ، شعر ، متن و از همه مهمتر درگیر صادقانه زیستن.. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ صادقانه زیستن چیست؟ اگر برای شادی خودت و عزیزانت تلاش بکنی اگر بر تو مسئولیتی واگذار شد آنرا برای خوشحالی خداوند ، خودت و فرد محول کرده آنرا درست و با تمام توان انجام بدهی  هرروز را به طور تازه  و متفاوتی بگذرانی و هیچگاه از لحظات زندگیت برای صرف غم پوچ در حالی که کلی فرصت برای شادی هست  ،استفاده نکنی و هرگز از کمک کردن به همنوع...
29 شهريور 1401

چطور انسان باشیم؟

چطور انسان باشیم؟ 1. روی رفتارهای منفی کار کنید آیا رفتاری دارید که آن را دوست نداشته باشید؟ زمانی که آگاهی بیشتری از خودتان پیدا کنید، یعنی اولین مرحله برای یادگیری رفتارهای مثبت و بهتر شدن در زندگی را آموخته اید. آیا تا به حال آرزو داشتید که به یک فرد متفاوتی در زندگی تبدیل می شدید؟ هیچ کس انسان عالی و کاملی نیست. پس باید یاد بگیرید که خودتان را بشناسید، جنبه های منفی را شناسایی کنید و یاد بگیرید که آن ها را به یک رفتار مثبت تبدیل کنید. 2. ایده آل خود را شناسایی کنید فقط تصور کنید که تصویر ایده آل از خودتان در ذهنتان چیست. سپس تمامی ویژگی هایی که در ذهنتان است را روی کاغذ بنویسید و شروع کنید آن را در خودتان اجرا کنی...
19 شهريور 1401

خاطره امروز و دیروز

دیروز : صبح رفتیم دریا و....که نوشتم عصر بعد از کلی استراحت رفتیم پینگ پنگ رو میزی با یه پسر ۵ ساله بازی میکردم😐 اول هی میزاشتم ببره ازم بعد دیدم نه...رجز میخونه منم تو ۶ دور ازش بردم 😄😄😂🙂 بعدش بابام با دوچرخه اومد دنبالم با همکارای مادرم رفتم دوچرخه سواری ، بعدشم شام و دریا.. آسمان همچون نگاه های پر مهر خداوند  ، درخشان و همچون زیبایی مطلق درخشان ، دلم گرفته بود ، انگار مهربانی هایم را گم کرده بودم تا پیشکش ستارگان دوخته شده به آسمان کنم ، اما شاید ، مهربانی اندک من  در مقابل خوبی های بیکران آنها ، هیچ بود.... شب خوش آسمان ! موقع شام با گربه ها ماجرا داشتیم😂😂 صبح ساعت ۱۰ پاشدم رفتم با بابام موتور چهارچرخ سو...
13 مرداد 1401

تصمیم گرفتم💪🏻

تصمیم گرفتم آدم باشم  وقتی یکی نیاز به تعریف داشت در تمجید از اون کم نزارم  وقتی یکی نیاز به همدردی داشت در همدردی به اون کم نزارم وقتی یکی ناراحت بود خودمو بکشم تا یکم بخنده  وقتی یکی دلش گرفته بود غمشو برطرف کنم  تصمیم گرفتم خوب باشم ، چیزی که از ده ها قرن پیش سبک کردن خودشه  شاد کردن کسی ، خوب کردن حالش سبک بودن نیست ... آدمی که تلاش کنه بقیه حالشون خوب باشه و احساس بهتری نسبت به خودشون پیدا کنن بزار بگن سبک بی سیاسته..... نه برای روز قیامت ... نه برای رضا خدا ... نه برای ثوابای خودم ، برای اینکه روزی بقیه نگن نسل آدم منقرض شده.... تصمیم گرفتم آدم باشم💪🏻🤝🏻 آخه.... خیلی وقته آدمیت از ی...
10 ارديبهشت 1401

اتفاقات اخیر

سلام خوبید؟ اینروزها تمرین صبر و مقاومته ولی از نظر من اصلا اینطور نیست  چشمام داره میسوزه از بی خوابی😩 از روز دوشنبه شروع کنم .... امتحانات شروع شده بود ... ساعت آخر والیبال بازی کردیم موقع یار کشی من قهر کردم رفتم😐💔خودم از حرکتی که زدم خندم گرفت😐 باز اومدم رفتم گروه آرمیتا اینا که قوی تریم .. باز مثل همیشه کلاس دیگه هم اومدن (دبیرشون نیومده بود ) یکی از حرفه ای هاشون میخواست بیاد تو گروه ما که دبیرمون نزاشت😐💔 گفت تو بری اون یکیا هیچ شانسی ندارند 💔💔🥲 ولی اون کوتاه نیومد دوست دیگشو آورد گروه ما 🙂 من مثل همیشه کج میزدم 😂 کلی بهتر از عتیقه خان بود (یکی از بچه های اون گروه که اصلا بازیش یه فیلم طنزه) هر بار زد...
24 فروردين 1401

خونه تکونی

الان که دارم این پست رو مینویسم از سرمای خونه به زیر پتوی گرم و نرم پناه بردم و روی تختم لم دادم و به پنجره خیره شدم  گوشی بابام رو ویبره است و خود بابام با خواهرم قایم موشک بازی می‌کنه🙂👏👏 برنامه دارم تا بعد از نت گردی یکم به درسام برسم🤓 خب از چهارشنبه ۲۵ اسفند شروع میکنیم. مامانم اومد و گفت باید طبقه هارو بریزم بیرون ، پاشو برو اون طبقه ی درهمت رو مرتب کن😐😐😐💔 منم گفتم کاری دیگه ای نیست؟😂 گفت چرا یکم جلو دری ها و... اینا هست باید بشورم 😶 منم گفتم خب بده من ببرم بشورم 🤓🤓🤓 بله مادر من از دوتا جلو دری کل قالیچه های خونه رو داد به من😐😐 منم مثل بچه ی گل کل تاید هارو تموم کردم 🙂 اومدم واتس...
28 اسفند 1400

چهارشنبه سوری

خب خب خب  یکم از حالت تنبلی در اومدم و اومدم واستون خاطره ی چهارشنبه سوری ام رو بزارم خب شب قبلش من داشتم مثل بچه ی خوب برای معلما کارت پستال درست میکردم که یه نگاه به گوشیم گردم و.... بلهههه تعطیل شد😐💔 منم رفتم کلی بازی و آخرش یه نوشیدنی گاز دار با طعم انبه خوردم و خواب  فردا ساعت ۹ صبح پشت خونمون یک ترقه انداختن که قلبم و مغزم و همه داشتن از ترس سکته میزدن!😐💔💔💔 من و خواهرم پاشدیم و من نت وصل کردم که داییم اومد🙂🙂🙂 دیگه یکم با دایی حرف زدیم منم رفتم ترکیب محبوبم رو زدم به رگ ! ساقه طلایی و چای!☺🙂🙂🙂 اومدم نی نی وبلاگ مثل همیشه هیچکس نبود ! بعد رفتم پینترست و بعدش گروه واتساپ کلاسمون!  ...
27 اسفند 1400